فاتحان خرمشهر/ قسمت چهاردهم
در قسمت چهاردهم خاطراتی زیبا و شنیدنی از رزمندگان سلحشور استان زنجان در عملیات غرورآفرین بیت المقدس (آزادی خرمشهر) می‌خوانیم: حمید آقا هم بلافاصله قمقمه را از دست برادر روحانی گرفت و به عراقی داد. او هم گرفت چند جرعه خودش خورد و چند جرعه هم دوستش. آب قمقمه تمام شد. آب را که خوردند تازه فهمیدند ما چه ایثاری کرده ایم. برادر روحانی هم تفهیم کرد که ما خودمان تشنه بودیم ولی آب را نخوردیم و به شما دادیم. انگار فهمیدند که طرف حسابشان چه کسانی هستند.

 

به گزارش نوید شاهد زنجان، سردار سرتیپ محمدتقی اوصانلو فرمانده دلاور قرارگاه حمزه سیدالشهداء شمال غرب کشور در قسمت چهاردهم خاطراتی زیبا و شنیدنی از رزمندگان سلحشور استان زنجان در عملیات غرورآفرین بیت‌المقدس (آزادی خرمشهر) روایت می‌کند:

 

... هوا گرم بود و ما هم شدیداً تشنه و گرسنه بودیم. از شدت تشنگی زبان در دهانم نمی‌چرخید و واقعاً از تک و تا افتاده بودم. در عملیات‌ها وقتی به سنگرهای عراقی می‌رسیدیم معمولا خورد و خوراک پیدا می‌کردیم؛ نان‌های فانتزی تو سنگرهاشان پیدا می شد که زیاد قابل خوردن نبود ولی از شیر خشک ها و کنسرو ماهی و گوشت که بسته بندی شده بودند و امکان مسموم کردنشان نبود می خوردیم. در خرمشهر هنوز چنین فرصتی برایمان مهیا نشده بود. عطش بدجوری اذیت مان می‌کرد. البته فقط من تنها نبودم ، همه بچه ها چنین وضعی داشتند. پرس و جو کردیم یکی از رزمنده ها نصف قمقمه آب داشت. در حدی بود که فقط گلویی تر کنیم. قرار شد روحانی آب را بین همه تقسیم کند. به هر نفر به انداره در قمقمه می رسید. اولین نفر هم من بودم. وقتی آب را به دهانم بردم یکی از عراقی ها دهانش را باز کرد و گفت : «ماء…ماء…»

 

او هم تشنه بود و از شدت تشنگی له له می زد. آب را نخورده و درب قمقمه را دادم به حمید آقا باکری و گفتم : من نمی خورم.

 

حمید آقا هم بلافاصله قمقمه را از دست برادر روحانی گرفت و به عراقی داد. او هم گرفت چند جرعه خودش خورد و چند جرعه هم دوستش. آب قمقمه تمام شد. آب را که خوردند تازه فهمیدند ما چه ایثاری کرده ایم. برادر روحانی هم تفهیم کرد که ما خودمان تشنه بودیم ولی آب را نخوردیم و به شما دادیم. انگار فهمیدند که طرف حسابشان چه کسانی هستند. آنها شهرهای ما را اشغال کرده بودند و حالا به عنوان متجاوز از شهرمان بیرونشان می کردیم. اما با این وجود آبی را که در نهایت تشنگی ، خودمان می توانستیم بخوریم و رفع تشنگی کنیم ، نخورده و به آنها دادیم . اینها همگی ناشی از آموزه های مکتب ما بود. این رفتار ما به قدری در این دو نفر تاثیر گذاشت که به حال گریه گفتند : ما می خواهیم همینجا شیعه بشویم.

 

به همدیگر نگاه کرده و لبخند زدیم. برادر روحانی هم با خوشرویی تمام از پیشنهاد عراقی ها استقبال کرد و گفت: من هر چه می گویم تکرار کنید.

 

کلمه شهادتین را به شیوه شیعیان گفت و آنها هم تکرار کردند. حدود ده دقیقه در دل صحنه جنگ در خرمشهر یک صحنه بسیار زیبای معنوی شکل گرفت و کل فضا را برای ما عوض کرد. هیچ کدام فکر نمی کردیم با ایثار نصف قمقمه آب چنین چیزی صورت بگیرد اما حالا که پیش آمده بود همه راضی بودیم.

 

برادر روحانی از این دو اسیری که شیعه شده بودند پرسید : بقیه نیروهایتان کجا قایم شده اند؟

 

گفتند : داخل سالن ها پر از عراقی است.

 

به طرف سالن ها نگاه کردم. جلوی سالن ها دو ردیف خاکریز زده بودند. از پشت خاکریزی که جلوی سالن ها بود پارچه های سفیدی به نشانه تسلیم شدن تکون می دادند. با دست اشاره کردم که بیاید ، کسی نیامد. با خودم گفتم اینها که می خواهند خودشان را تسلیم کنند پس چرا نمی آیند؟

احتمال دادم که می ترسند. از پشت خاکریز بیرون آمده و به طرف عراقی هایی که می خواستند تسلیم شوند حرکت کردم. کف گمرک آسفالت بود و جلوی خاکریز سیم خاردارهای حلقوی کشیده بودند. از وسط دو خاکریز و سیم خاردارها می رفتم که عراقی ها را وادار به تسلیم کنم. در بین راه یکدفعه به طرفم تیراندازی شد. تیراندازی از سمت آنهایی بود که پارچه های سفید تکان می دادند و می خواستند خودشان را تسلیم بکنند. حالا دیگر از پارچه های سفید خبری نبود. همگی اسلحه به دست گرفته و به سمت مان شلیک می کردند. فهمیدم که اینها می خواهند کلک بزنند.

 

شتابان برگشته و با خیزی بلند افتادم کنار خاکریز و شروع به عقب نشینی کردم. از میان سیم‌ خاردارها رد می شدم که پایم گیر کرد به سیم خارداری و هر چه هم تقلا کردم نتوانستم پایم را از سیم خاردار رها کنم. بچه های خودمان متوجه شدند‌ که‌ گیر افتاده ام. برادر رزمنده جعفر کرمی تند و تیز به کمکم آمد و پایم را از سیم خاردار جدا کرد و برگشتیم پشت خاکریز خودمان و نرسیده حمید آقا باکری پرسید: پس تو چرا اینجوری می‌کنی؟

 

گفتم: خُب نیامدند.! آنها می خواستند تسلیم بشوند ، من هم رفتم بیاورمشان که نیامده و شروع به تیراندازی کردند.!

 

حمید آقا رو به روحانی رزمنده کرد و گفت: با بلندگو به عراقی های داخل سالن ها بگویید ، فقط یک ربع فرصت دارند که خودشان را تسلیم کنند ‌. بعد آن همه سالن ها را منفجر خواهیم کرد....

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
مطالب برگزیده استان ها
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده