نوید شاهد | فرهنگ ایثار و شهادت

زندگینامه و خاطره
نوید شاهد – محمدنبی به عنوان اولین شهید روستا در خانواده‌اي كوچك و روستايي به نام رحمت آباد از توابع شهرستان خرمدره ديده به جهان گشود.
پدری که برای فرزندانش امنیت به یادگار گذاشت
نوید شاهد - شهید "صدقعلی سلیمانی" با وجود مسئولیت های بسیاری که به عنوان پدر و سرپرست خانواده بر عهده داشت وظیفه را بر این دید که با حضور در جمع رزمندگان حاضر در مناطق عملیاتی از دین و وطنش در برابر متجاوزان رژیم بعث دفاع کند. او برای فرزندانش امنیت به یادگار گذاشت.
شهیدی که با خانواده وداع عجیبی داشت
نوید شاهد – شهید "تقی عسگری" در آخرین مرخصی که استراحت هم داشت موقع رفتن خیلی بی تابی می کرد که سریع به جبهه برود و حال و هوای عجیبی داشت وی می دانسته که شهید خواهد شد. با خانواده وداع عجیبی داشت.
شهادت
نوید شاهد – شهید "سعید حسنی" پس از ماه ها حضور در منطقه در 9 اردیبهشت ماه بر اثر اصابت ترکش به سر در بانه به درجه رفیع شهادت نایل آمد.
نوید شاهد – شهید "آیت اله شاهمرادی" بسیار فعال بود و به نیازمندان ناتوان در کار کشاورزی کمک می کرد بدون آنکه کوچکترین چشم‌داشتی داشته باشد.
فعالیت‌های
نوید شاهد – شهید "رسول بیگدلی" قبل از پیروزی انقلاب اسلامی در تظاهرات و فعالیت های انقلابی شرکت می کرد.
آرشیو

برش شانزدهم از کتاب " چشم‌هایش می‌خندید"/ صدای پای گاردی‌ها

نوید شاهد – گیتی احدی خواهر شهید حمید احدی در کتاب "چشم‌هایش می‌خندید" می‌گوید: دوباره دوتا از پسرها آمدند داخل. یکی‌شان اصغر اسکندری بود، پسر همسایه‌مان. دوید طرف جا رختخوابی و رویش را با ملافه کشید. سریع چند تا از خانم‌ها دورش نشستند و به او تکیه دادند که دیده نشود. آن یکی کم سن و سال به نظر می‌رسید، وسط اتاق بلاتکلیف ایستاده بود که صدای پای گاردی‌ها آمد.
برش پانزدهم کتاب

برش پانزدهم کتاب "روی جاده رملی"/ جذبه من از این بیشتره!

نوید شاهد - محمد علی عرفانی در کتاب "روی جاده های رملی" روایت می کند: مش عباد برایم دست تکان داد و گفت: چه عجب! آقا راه گم کردی؟ اینجا آبادانه، امیدیه نیس. دستم را سایه بان چشمم کردم. چرا رفتی اون بالا؟ بیا پایین ببینمت سیاه سوخته. دست تکان داد و مجسمه ی شاه را نشانم داد. جذبه ی من از این بیشتره!
برش پانزدهم از کتاب

برش پانزدهم از کتاب " چشم‌هایش می‌خندید"/ یکی از جایش بلند شد

نوید شاهد – گیتی احدی خواهر شهید حمید احدی در کتاب "چشم‌هایش می‌خندید" می‌گوید: همان موقع دیدم، یکی از جایش بلند شد و نشست. مردمک چشمانم به تاریکی عادت کرده بود. حمید را شناختم. بلند شد و آهسته‌آهسته از کنار بابا و مصطفی رد شد.
خاطره مدیری که با دانش آموزانش به جبهه رفت، از یادم نمی‌رود

خاطره مدیری که با دانش آموزانش به جبهه رفت، از یادم نمی‌رود

نوید شاهد – یکی از جانبازان شهرستان ابهر که در دوران جنگ معلم بوده می‌گوید: خاطره مدیری که با دانش آموزانش به جبهه رفت، از خاطرم نمی‌رود. مدرسه‌ای در مجاورت ما بود که مدیر آن شهید "حکمت اله رحمانی" بود. او در مقابل همه دانش آموزان ایستاد و گفت بچه ها من هفته بعد به جبهه می‌روم. حلالم کنید. موقع اعزام دیدیم 30 درصد از دانش آموزان با او راهی جبهه می‌شدند و اغلب آن دانش آموزان در جزیره مجنون به شهادت رسیدند.
عطاء اله قبل و بعد از شهادت معلم بود

عطاء اله قبل و بعد از شهادت معلم بود

نوید شاهد – بردار شهید عطاء اله رفیعی می‌گوید: عطاء اله آنقدر شخصیت مورد قبولی داشت که اگر خواست خدا به ماندن و معلم شدنش هم بود به نظرم انسان‌های وارسته‌ای را تربیت می‌کرد. او بودن و نبودنش برای همه درس بود. در واقع او قبل و بعد از شهادت معلم بود.
حجله دامادى من شهادتم است

حجله دامادى من شهادتم است

نوید شاهد – شهید "موسی ذوالقدر" خطاب به مادرش در وصیتنامه اش می‌نویسد: برايم گريه نكنید، چون حجله دامادى من شهادت من است.