نوید شاهد | فرهنگ ایثار و شهادت

فرزند شهیدم پشت پنجره اتاقم ایستاده و نگاهم می‌کرد

فرزند شهیدم پشت پنجره اتاقم ایستاده و نگاهم می‌کرد

نوید شاهد- «سید نعمت‌الله قاضی دزفولی» پدر معلم بسیجی شهید «سید هیبت‌الله قاضی دزفولی»، خاطره دیدن پسرش بعد از شهادت را تعریف می‌کند که در بخشی از آن می‌گوید: «پس از شهادت سید هیبت‌الله بسیار ناآرام بودم؛ اما خدا شاهد است تا ناآرام می‌شدم ناگهان فرزند شهیدم را می‌دیدم که در پشت پنجره اتاق من در حیاط منزل مثل آدم زنده کاملا مجسم ایستاده و دارد به من تبسم می‌کند و چشم از چشم من برنمی‌دارد.»
از بلندگو اعلام کردند امام دیگر نیست

از بلندگو اعلام کردند امام دیگر نیست

نوید شاهد- نجفعلی محمدی رزمنده و آزاده دفاع مقدس، در خاطره‌ اعلام خبر رحلت امام(ره) در دوران اسارت گفته است: «وقتی از بلندگو اعلام کردند امام دیگر نیست، وقتی پشت‌بند این خبر، آهنگ‌های شاد گذاشتند و رقصیدند، داغی روی دلمان گذاشتند که هیچ رقمه نمی‌شد خنکش کرد. دلمان گرفته بود؛ اما فقط کافی بود قطره اشکی از چشم ما بچکد تا لامروت‌ها ما را به کتک ببندند و ما هم مجبور باشیم درد باطوم را تحمل کنیم و دم نزنیم.»
به پدرم بگو من اینجا دفن هستم

به پدرم بگو من اینجا دفن هستم

نوید شاهد - شهید حمید(حسین) عرب نژاد در خواب به یکی از اهالی کاظم آباد کرمان گفت: «من حسین هستم، بچه خانوک. تو باید بروی و به پدرم بگویی که من در اینجا دفن هستم و نفر سومم.»
نفوذی در سنگر

نفوذی در سنگر

نوید شاهد- ابوالفضل مهاجری، یادگار روزهای دفاع مقدس در بخشی از خاطره‌ای که از آن دوران تعریف می‌کند، گفته: «پتو را از سرم کنار زدند. اما من همچنان نای بازکردن چشم‌هایم را نداشتم. انگار که چسب ریخته باشند بین مژه‌هایم یا اینکه سحر جادویم کرده باشند. چندبار دیگر هم صدای چکاندن ماشه آمد و بین خواب و بیداری صدای نامفهوم حرف زدن چند نفر به زبان عربی را شنیدم. نمی‌دانستم خیالاتی شده‌ام یا واقعاً درست حس می‌کنم.»
محکوم به مرخصی دائمی

محکوم به مرخصی دائمی

نوید شاهد- فتحعلی محمدی، رزمنده و جانباز دفاع مقدس در خاطره‌ای از جریان جانباز شدنش تعریف کرده است: «اینکه دیگر نمی‌توانم در جمع رزمندگان باشم، فقط باید هرازگاهی از تلویزیون خبرها را دنبال می‌کردم و این تازه شروع عذاب‌هایم بود. یادم می‌آید همیشه دلم می‌خواست یک بار به مرخصی طولانی بیایم. حالا یک مرخصی دائمی محکوم بودم.»
سراب نجات

سراب نجات

نوید شاهد- در راه کرند غرب بودیم که یکهو هواپیمای جنگی دشمن نمی‌دانم از کدام جهنم دره‌ای پیدا شد. بلند داد زدم: «بخوابین رو زمین! زود باشین!» همه دراز کشیدیم روی زمین. بمب‌ها یکی یکی کنارمان می‌ترکیدند و با صدای هر بمب تنمان می‌لرزید از فکر اینکه بعدی به خودمان اصابت خواهد کرد.
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین