فاتحان خرمشهر/ قسمت هشتم
در قسمت هشتم خاطراتی زیبا و شنیدنی از رزمندگان سلحشور استان زنجان در عملیات غرورآفرین بیت المقدس (آزادی خرمشهر) می خوانیم: تیربارها بدجوری شلیک می‌کردند و رگبار گلوله اجازه تکون خوردن نمی‌داد. دیدم اگر دست روی دست بگذاریم تا صبح یک نفر از ما را زنده نمی‌گذارند. با چند نفر از بچه‌ها در امتداد خاکریز حدود صد متری جلو رفته و از یک بریدگی خاکریز را دور زده و از پشت سر تیربارها درآمدیم. درست پشت سرشان بودیم اما هنوز متوجه ما نشده و یکسره تیراندازی می‌کردند.

 

 

به گزارش نوید شاهد زنجان، سردار سرتیپ محمدتقی اوصانلو فرمانده دلاور قرارگاه حمزه سیدالشهداء شمال غرب کشور در قسمت هشتم خاطراتی زیبا و شنیدنی از رزمندگان سلحشور استان زنجان در عملیات غرورآفرین بیت المقدس (آزادی خرمشهر) روایت می کند:

 

... عراقی‌ها از حمله رزمندگان اسلام آگاه و از هر سمت و سوی خاکریز به طرف مان شلیک می‌کردند. تخریبچی‌ها دیگر قادر به ادامه کار نشده و تعدادی از رزمندگان با پریدن روی مین ها کار نیمه کاره آنها را تکمیل و معبری برای عبور سایر هم‌رزمان باز نمودند. تند و تیز از میدان مین عبور کرده و به سمت خاکریز حمله ور شدیم اما چندتا تیربار دشمن با تیراندازی مداوم سد راهمان شدند. به بچه ها گفتم: مواظب باشید، خودتان را حفظ کنید، باید تیربارها را خاموش کنیم.

 

تیربارها بدجوری شلیک می کردند و رگبار گلوله اجازه تکون خوردن نمی داد. دیدم اگر دست روی دست بگذاریم تا صبح یک نفر از ما را زنده نمی گذارند. با چند نفر از بچه ها در امتداد خاکریز حدود صد متری جلو رفته و از یک بریدگی خاکریز را دور زده و از پشت سر تیربارها در آمدیم. درست پشت سرشان بودیم اما هنوز متوجه ما نشده و یکسره تیراندازی می کردند. (سردار شهید) عبدالله بسطامیان هم خودش را به ما رسانده و بی سوال و جواب رگباری روی خدمه یکی از تیربارها خالی کرد و یک لحظه سر و صدای تیربار خوابیده و جنازه عراقی ها روی خاکریز افتادند. ما هم دیگر درنگ نکرده و شتابان سراغ بقیه تیربارها رفته و یک به یک شأن را خاموش کردیم .با خاموش شدن آتش تیربارها ، رزمندگان خودشان را به خاکریز رسانیده و شروع به پاکسازی خط کردیم. دشمن بدجوری آتش می ریخت و بچه ها یکی پس از دیگری می افتادند. شدت تیراندازی ها بقدری زیاد بود که نیروهای ما کاملاً پراکنده شده و تعدادی هم از سایر گردان های عمل کننده با آنان قاطی شده بودند.

 

با هر زحمتی بود همه رزمندگان را یکجا جمع کرده  و برای ادامه عملیات حرکت کردیم. تاکید هم شد که دیگر پراکنده نشوند. در دو ستون به سمت نخلستان پیشروی می کردیم. سر ستون یکی من بودم و سر ستون دیگر (سردار شهید) طاهر اجاقلو.

 

بعد از خاکریز اول دیگر میدان مین نبود. تا ما برسیم اول نخلستان سلاح های سنگین و نیمه سنگین دشمن شروع به آتش‌باری کردند. همزمان ده ها مسلسل ضدهوایی و تیربار سنگین و سبک به سمت مان شلیک می کردند و گلوله های توپ و خمپاره و کاتوشا مثال باران به سرمان ریخته می شد . همه‌جا دود و آتش و انفجار بود و ترکش های ریز و درشت ، سرخ و زوزه کشان از بالای سرمان رد می شدند . با توپ های ضدهوایی ۲۳م.م به سوی مان شلیک می کردند و آسمان مملو از گلوله های قرمز و سبز رسام شده بود. یک لحظه آسمان پر از منور شد و همه جا مثل روز روشن شد . جلوی نخلستان محوطه بازی بود که حس کردم عراقی ها آنجا را برای ما قتلگاه ساخته اند. دیدم وضعیت پیچیده تر از آن است که فکر می کردیم. اگر بی گدار به آب میزدیم ، یک نفرمان جان سالم به در نمی برد. با خاکریز جلوی نخلستان ، حدود یک کیلومتری فاصله داشتیم. خاکریز بسیار بلند بود و از روی آن به راحتی تک به تک مان را می زدند. در این فاصله سنگرهای کمین دشمن هم موی دماغ مان شده و از هر طرف به سمت مان شلیک می کردند. چاره‌ای نبود هم باید کمین ها را از سر راهمان بر می داشتیم و هم با نیروهای مستقر در پشت خاکریز می جنگیدیم.

منورها در آسمان می سوختند و یکی نیفتاده ، ده تا دیگر شلیک می شد. به سختی پیشروی می کردیم. نرسیده به خاکریز اصلی دیدم کار برای ما بسیار سخت شده ، دشمن نمیگذارد به این راحتی به خاکریز برسیم. با شلیک های بی امان خود راه ما را بسته بودند.

 

با برادر کریم بیات و (سردار شهید) عبدالله بسطامیان همفکری کردیم که باید کاری کنیم تا درگیری ها زیاد طول نکشد و سریع به خاکریز دشمن برسیم. تصمیم گرفتیم که چند نفری با سرعت خود را به خاکریز رسانیده و به هر طریق ممکن سنگرهای فعال را خاموش کنیم تا بقیه نیروها بیایند. با برادران عبدالله بسطامیان و مصطفی حمیدی حرکت کرده و زیر باران گلوله و ترکش با سرعت تمام به طرف خاکریز عراقی ها شروع به دویدن کردیم.

 

در چند قدمی خاکریز بودیم که یکدفعه صدای تیراندازی عراقی ها کاملاً قطع شد. باورکردنی نبود! کمی نگران شدیم. یعنی چه خبر شده؟ تیراندازی ها فرصت سر بلند کردن نمی دادند پس چطور شد که یکدفعه صدایشان قطع شد!؟ با خود گفتیم حتماً ترسیده و فرار کردند و با همین فکر هم شتابان به سمت بالای خاکریز رفتیم ....

انتهای پیام/

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
مطالب برگزیده استان ها
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده