همرزم شهید «حسینعلی اکبرپور منصور» میگویند: شهید همیشه آرزوی حضور در جبهه را داشت. او در جبهه یکی از سربازان دلیر اسلام بود که هیچگاه ترسی در خود راه نمیداد.
برادر شهید «احمد تازیكی» با بیان ویژگیهای اخلاقی او در زمان، زندگی اش می گوید: او به پدر و مادرمان احترام می کرد و با مهربانی و عطوفت فراوان با آنان برخورد داشت.
خواهر شهید «محمدعلی زارع» میگویند: یادم میآید وقتی ماموران برادرم را در نزدیکی حمام و مسجد محل دستگیر کردند. او در تدارک سخنرانی بعدازظهر بود و اعلامیهای در جیب ایشان بود که با زیرکی در داخل حمام جا سازی نمود.
برادر شهید «محمد محمدپور» میگوید: زمانی که به مرخصی میآمد، از امام صحبت میکرد که پیرو ولایت فقیه باشید تا آسیبی به نظام نرسد. او علاقه زیادی به امام و نظام جمهوری اسلامی نشان میداد.
خواهر شهید «مهدی فرجی کله بستی» میگویند: وقتی برادرم برای آخرین بار داشت اعزام میشد، به من گفت: من شهید میشوم، ولی سر ندارم تو به مادر چیزی نگو، خودت برای شناسایی من بیا.
دوست شهید «غلام حیدر رضائیان غریب محله» میگویند: به خانواده شهدا علاقه وافری داشت در کارخانه که با هم همکار بودیم او به جای پدر شهید نگهبانی میداد تا او استراحت کند.
برادر شهید «احمدعلی حسین پور» میگوید: از نظر امانت داری الگو بودند برای مثال ایشان شورای محل بودند اسم خودشان را در قرعه کشی میگذاشتند و هیچ وقت نمیخواستند بدون قرعه سهمیهای از این اموال را برای خود بردارند.
دوست شهید «علی ارجمند» میگویند: ایثارگری اش اصلاً قابل ذکر نیست چنان که در منطقه مرخصیهای خود را به همرزمان و دوستان خود میداد. اصلاً به فکر مال دنیا و مادیات نبود.
خواهر شهید «محمدرضا جوادی کوچکسرایی» میگویند: یک سال ماه رمضان در فصل تابستان بود، او روزه داشت از شدت گرما پیراهنش را بالا زده بر روی موزائیک خوابیده بود.
فرزند شهید «عزیزالله باقری» میگوید: خواندن قرآن او با دیگران فرق داشت. همیشه یک صفحه از قرآن را با معنایش میخواند و چندین بار تکرار میکرد تا تمام مفاهیم آن را بفهمد.
برادر شهید «رزاق تقی زاده» میگوید: به من گفتند اگر من شهید شوم شفاعت شما را میکنم و اگر شما شهید شدید شفاعت من را بکنید و توصیه میکردند باید راه شهدا را ادامه داد.
مادر شهید «محمد هرسینی» میگوید: آقایی فرزندم را از بغل من گرفت و دست آیت الله قاسمی داد تا ایشان را به عنوان طفل کوچک امام حسین (ع) بر دست بگیرد. در این هنگام محمد از جای خود برخاست و سلامی به پیشگاه امام حسین داد.
برادر شهید «حسن حسنزاده جویباری» میگوید: شهید تعریف میکرد که یک بار وارد خاک عراق شدند و نزدیک بود به اسارت گرفته شوند میگفت که یک آیهای از قرآن را خواندیم عراقیها از پیش ما رفتند، ولی ما را ندیدند.