همسر شهید "حسین نجفی" چنین می‌گوید: تا نیمه های شب منتظر بودم که خبر دادند خیلی از رزمنده‌ها را موقع برگشتن به مقر شان شهید کردند با خودم گفتم نکند حسین نیز شهید شده است؟.


به گزارش نوید شاهد از زنجان، شهید "حسین نجفی" سوم مرداد ۱۳۳۷ در شهر سجاس از توابع شهرستان خدابند ه به دنیا آمد. پدرش باباعلی و مادرش شوکت نام داشت. در حد خواندن و نوشتن سواد آموخت. کشاورز بود. سال ١٣۵١ ‏ازدواج کرد وصاحب دو پسر و دو دختر شد. از سوی بسیج در جبهه حضور یافت. بیست و یکم دی ۱۳۶۵، در شلمچه بر اثر اصابت ترکش به پا و کتف، شهید شد. مزار او در زادگاهش واقع است.

همسر شهید "حسین نجفی" از مرخصی آمدن همسرش روایت می‌کند؛

برای آموزش به زنجان رفت و از آنجا به کنار رود کارون اعزام شد می خواست. برای اولین بار به مرخصی بیاید خانه را تمیز کردم.

اتاق فاطمه را که باردارش بودم تزئین کردم تا نیمه های شب منتظر بودم که خبر دادند خیلی از رزمنده‌ها را موقع برگشتن به مقرشان شهید کردند با خودم گفتم نکند حسین نیز شهید شده است؟.

دیگر ناامید شده بودم که در زده شد وقتی در را باز کردم دیدم حسین است تا خواستم خوش آمد گویی کنم بدون سلام وارد شد. شیر آب را باز کرد صورتش را شست و وارد اتاق شد.

از او پرسیدم چه اتفاقی افتاده؟ نتوانستیم چند نفر از دوستانمان را پیدا کنیم با دوستانش یک ماشین از سپاه گرفتند و رفتند.

روز بعد حسین به خانه آمد. گفتم چه شد توانستید پیدا کنید؟ بله خدا را شکر که جنازه هایشان را پیدا کردیم من فکر می‌کردم اسیر شده اند. موقع برگشتن به مقر ما را به رگبار بستند. خیلی از بچه ها شهید شدند که ما نتوانستیم جنازه شان را پیدا کنیم تا اینکه دیروز داخل نیزارها جنازه هایشان را پیدا کردیم.

من گفتم: پس دیگر به جبهه نمی روی.

گفت: برای چه؟

گفتم: حداقل بمان تا این بچه به دنیا بیاید بعد برو

گفت: خانم تا به دنیا آمدن بچه برمی گردم.

گفتم: حسین یک کلام، نباید بروی. اگر بروی به منزل پدرم می روم و دیگر به خانه نمی آیم.

چیزی نگفت سرش را تکان داد و با آرامش کامل گفت: تا فردا خدا کریم است.

شب وقتی خوابیدم در خواب دیدن امام خمینی به همراه همسرشان داخلی خرابه هستند امام ناراحت است یک دستمال در دسترس است از مردم پرسیدم چرا امام ناراحت هستند؟ امام خودشان نگاهی به من کردند و با لحنی آرام گفتند که چون نمی گذاری حسین به جبهه برود ما این وضعیت را داریم.

فردای آن روز لباس سپاهی حسین را اتو کشیدم.

وقتی حسین بیدار شد گفت: چه خبر است؟ میخوای یادگاری نگه داری؟

گفتم حسین هر وقت خواستی می توانی به جبهه بروی حتی همین حالا.

حسین با خنده جواب داد: خانم از خانه می اندازیم بیرون .

منبع: اداره امور فرهنگی، تبلیغات، هنری و اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران استان

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده