کتاب قاموس لاله ها با موضوع زندگی نامه جمعی از شهدای استان زنجان پاییز سال ۱۳۷۷ به چاپ رسید.

به گزارش نوید شاهد از زنجان، کتاب قاموس لاله ها به قلم علی اسدی و انتشارات پارسایان نخستین چاپ خود را پاییز سال ۱۳۷۷ تجربه کرد.

این کتاب با یک هزار تیراژ به همت بنیاد شهید و امور ایثارگران استان زنجان به چاپ رسید.

متن این کتاب حاوی فهرست، مقدمه و زندگینامه شهدا به صورت تفکیک شده است.

**در مقدمه این کتاب می خوانیم؛

پیکر تاریخ در سرمایه ظلمت و معصیت یخ زده بود و خواب تیره تباهی و گناه بر چشمان روزگار سنگینی می کرد. آسمان دنیا اشک حسرت و هجران می ریخت و افق فردای بشریت به بستر پوچی و تباهی نشسته بود.

همه جا خیمه و خرگاه ستم برپا بود. بیداد، بیداد می کرد و راه کعبه را بر قبیله ی قبله بسته بودند. ناگاه بانگ جرسی در دشت جان منتظران پیچید و سبزپوشی سوار بر مرکب نور از مشرق اشراق دمید. آوای توحید را طنین افکند و همه جا بذر سبز سپیده باشید پروانه های عاشق با گرد شمع وجودش حلقه شور و شهادت زدند و بال و پر در شعله های بلند ایثار و ایمان سوختند و سرانجام دشت و دمن که بی خورشید حقیقت عمری به بلندای پژمردگی سرکرده بود لب به گلخنده زندگی باز کرد و رویش سبز لاله ها و شقایق های دشت سرخ توحید آغاز شده شمیم دل انگیز بهار آزادی و ایمان، تازه در فضای باغ جانها خانه کرده بود که بادهای هرزه وزیدن گرفت و در دشت عشق و ایمان پیچید.

زاغ و زغن قصد آشیان بلند بلبلان کردند و باد خزان سیلی به صورت گلها و لاله‌ها نواخت. خیلی شقایق ها در خون شکفتند و گلبرگهایشان فرش راه حقیقت شد.

دشت ایمان سال ها سیراب خون شد یاس های سپید به رویش سرخ روییدند ولی سرانجام خون لاله ها به بار ظفر نشست و عمر خزان ستم به سر آمد.

**در بخشی از کتاب می خوانیم؛

ولی الله با گذر از سال‌های نخست کودکی آیه های سپید نور را زمزمه کرد و سرود جاوید هدایت را به نزد مکتب داران ده به ترنم نشست. او در سال‌های پیش از انقلاب همراه خانواده به زنجان کوچید و دوران ابتدایی و راهنمایی را در مدارس رازی و انوری پشت سر نهاد.

آنگاه درس و مدرسه را به کناری نهاده و کار شیشه بری را پیشه خود کرد.

وقتی که گل بوته های آزادی و گاهی در دل کویرستم رویید و فریاد رعد گون قیام خدا باوران در گوش بتهای عصر جاهلیت دوم پیچید مردمان شهر عشق اذان وفاداری و پایمردی را در بلندای موذنهای مرگ سرخ سر دادند و اسماعیل و حنجر به خنجر عاشقی سپردند.

ولی الله که منای عشق را دید به کاروان قافله سالار خمین پیوست تا در شبیخون به خیمه گاه قبیله ستم شرکت کند.

ولی الله یکبار در چهارراه پایین به دست همین پیروان نفاق از ناحیه سر زخمی شد و برای اولین بار خونش در راه خدا بر زمین ریخت.

ولی الله که درخت آسمان انقلابی را در مسیر تندباد تجاوز می دید، کسوت سربازی به بر کرده و روانه میادین پیکار حق و باطل گردید و سرانجام پس از هفت ماه از آغاز هجرتش در تاریخ بیست و یکم آبان سال ۱۳۶۰ و در شهر سلماس به معراج رفته و سینه مردانه اش پذیرای سرب های آتشین گمراهان کومله شد.

انتهای پیام/


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده