خاطراتی از فرماندهان شهید استان زنجان(27)
خواهر شهید یعقوبعلی محمدی نقل می کند: آنقدر به فكر جبهه بود كه يك بار زخمى شده و در خانه به خواب رفته بود، ديدم در خواب مى ‏گويد، "عجله كنيد، نيروها حركت كرده‏ اند، شما عقب مانده ‏ايد."


به گزارش نوید شاهد زنجان، شهید "یعقوبعلی محمدی" پنجم مرداد 1343 ، در روستای گوندره از توابع شهرستان خدابنده به دنیا آمد.

پدرش لطفعلی، فروشنده بود و مادرش زهرا نام داشت.

تا پايان دوره راهنمايي درس خواند. از سوی بسیج در جبهه حضور یافت. هفدهم اردیبهشت 1361 ، در شلمچه به شهادت رسید. مزار او در زادگاهش واقع است.

"يعقوبعلى محمدى" فرزند لطفعلى و خانم زهرا محمدى در سال 1343 در زنجان به دنيا آمد. پس از اتمام دوره ابتدايى، دوره راهنمايى را در مدرسه "شريعتى" و تحصيلات متوسطه را در رشته ساختمان، در "هنرستان فنى منتظرى" در سال 1357آغاز كرد.

پس از پيروزى انقلاب اسلامى و آغاز جنگ عراق عليه ايران به همراه برادر كوچكترش محمد بسوى جبهه‏ هاى دفاع شتافت و در مناطق عملياتى مختلف حضور يافت. او می گفت: تا وقتى امام فرموده است جبهه را خالى نگذاريد، من نمی توانم در پشت جبهه بمانم، تا جبهه هست، من هم در جبهه هستم.

اولين بار در سال 1360 كه دانش آموز سال سوم هنرستان بود به جبهه ‏هاى جنگ رفت و هنگام رفتن از مادرش اجازه می گرفت و می گفت: "می خواهم راضى باشى تا قبول حق باشد." مادرش خانم زهرا محمدى نقل می كند: "يك بار كه برادرش محمد هم در جبهه بود، تصميم گرفت به جبهه برود، هرقدر اصرار كردم كه بماند قبول نكرد و گفت: "بهتر است از من راضى باشى تا من با خيال راحت به جبهه بروم."

همچنين نقل می كند: "پس از شهادت محمد و بهبود جراحتش، تصميم گرفت دوباره عازم جبهه شود، وقتى به او گفتم: "من نمی توانم طاقت بياورم، جواب داد: اگر نمى ‏توانى، به نهضت برو و خودت را يك جورى سرگرم كن، من هم نمی توانم در اينجا طاقت بياورم." آنقدر به فكر جبهه بود كه يك بار زخمى بود و در خانه به خواب رفته بود، ديدم در خواب مى ‏گويد، "عجله كنيد، نيروها حركت كرده‏ اند، شما عقب مانده ‏ايد."

او كه در اين راه، پذيراى هرگونه سختى بود و خود را كاملاً براى شهادت آماده كرده بود، روزى از جبهه به خانواده‏اش پيغام فرستاد كه وصيت‏نامه من در كمد است، راه ما در نهايت به شهادت ختم مى ‏شود. مادرش نقل مى‏ كند: "وقتى دستش زخمى شده بود، براى بخيه زدن به نزد حاج عباس جراح رفته بود، در حين دوختن دستش به يعقوبعلى گفته بود: "مى ‏بينى دستت را چگونه بخيه مى ‏زنم؟ به پدر پيرت رحم كن و ديگر به جبهه نرو، او هم ناراحت شده و گفته بود: مردم جانشان را مى ‏دهند و تو براى دستم مى ‏گويى به جبهه نرو؟"

يعقوبعلى زمانى كه از جبهه برمى ‏گشت در حالى كه تحصيل در دبيرستان را پى مى ‏گرفت، در زنجان به همراه برادرش بنايى و ساختمان‏ سازى مى‏ كرد، مادرش نقل مى ‏كند: "در عرض يك ماه يك ساختمان را مى ‏ساختند و تحويل مى ‏دادند، از اين رو از وضع مالى مناسبى برخوردار بود." به گفته مادرش: او و برادرش به من مى‏ گفتند: "هرچه لازم دارى به ما بگو تا تهيه كنيم، به پدر نگو، چون وقتى از كار بر مى ‏گردد خسته است." يعقوبعلى وقتى برادرش محمد به شهادت رسيد هزينه برگزارى مراسم ختم و عزادارى را شخصاً به عهده گرفت و اجازه نداد خانواده‏اش از سپاه پاسداران كمكى دريافت كنند.

منبع: اداره امور فرهنگی، تبلیغات، هنری و اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران استان

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده