خاطراتی از فرماندهان شهید استان زنجان(26)
مادر شهید "کمال قشمی" می‌گوید: " كمال كه نوجوانى بيش نبود شروع به گريه و زارى كرد و گفت مادرجان مى‏ خواهم حرفى را برايت بگويم. گفتم بگو، كمال گفت: مادر تو فكر مى‏ كنى من با پوشيدن اين لباس شهيد مى‏ شوم؟ نه چنين نيست، هرچه خداوند بخواهد همان است. من وقتى به اين حرف دقت كردم، ديدم به خوبى اين مطلب را درك كرده و بعد از آن مانعش نشدم."


به گزارش نوید شاهد از زنجان، شهید "کمال قشمی" دهم اسفند ۱۳۴۲‏، در روستای سبراییل از توابع شهرستان ابهر به دنیا آمد. پدرش حسن، بنگاه معاملات املاک داشت و نام مادرش سکینه بود. تا پایان دوره راهنمایی درس خواند. سال ۱۳۶۴ ‏ازدواج کرد و صاحب یک دختر شد. به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت. سوم تیر ۱۳۶۷‏، در بانه توسط نیروهای عراقی بر اثر اصابت ترکش به سر و پا، شهید شد. پیکر او را در مزار پایین شهرستان زنجان به خاک سپردند.

كمال در ابتداى تحصيل مبتلا به بيمارى سختى شد و تا دم مرگ پيش رفت، اما شفا يافت. او در كنار تحصيل، در مغازه خياطى دايى ‏اش كار مى‏ كرد و علاوه بر پركردن اوقات فراغت به امرار معاش خانواده كمك مى ‏كرد. بعدها وقتى پدرش علاقه او را به كار ديد، مغازه خياطى ‏اى براى وى و برادرش تهيه كرد تا در آنجا مشغول به كار شوند.

كمال دوران راهنمايى را در سال 1356 شمسى مصادف با دوران انقلاب در مدرسه راهنمايى خاقانى زنجان آغاز كرد و همزمان با جريان انقلاب همراه شد. مادرش در خصوص فعاليت‏هاى انقلابى وى مى‏ گويد: "در دوران انقلاب كمال سعى مى ‏كرد در فعاليت‏ هاى مختلف شركت كند. در آن زمان ما مستأجرى داشتيم كه طرفدار رژيم شاه بود، كمال با وجود اينكه اين نكته را مى‏ دانست در مقابل آنها شعار "مرگ بر شاه" را مى‏ گفت و روى ديوارها اين شعار را مى‏ نوشت. مستأجر ما هرگاه كمال را مى‏ ديد به او مى‏ گفت اين كار شما جرم است و شما را دستگير خواهيم كرد، بالاخره شما نتيجه كارهايت را مى‏ بينى و كمال به اين حرفها توجهى نداشت و حتى جلوى آنها عكس شاه را پاره مى‏ كرد."

پس از پيروزى انقلاب، كمال زمانى كه 14 سال بيشتر نداشت، فعاليت‏هاى خود را در كنار تحصيل ادامه داد ولى به خاطر حضور در بسيج و جبهه پس از پايان دوره راهنمايى، ترك تحصيل كرد. با شروع جنگ عراق عليه ايران، كمال داوطلب شد تا به جبهه اعزام شود اما به دليل سن كم از حضور وى در جبهه ممانعت می ‏شد تا اينكه در شناسنامه ‏اش دست برد و سن خود را دو سال بزرگتر كرد و با گذراندن دوره ‏هاى آموزش نظامى به جبهه اعزام شد. مادرش در اين باره مى ‏گويد: "...كمال جهت رفع مشكل دو سال به سن خود اضافه كرد و در بسيج ثبت ‏نام نمود و با يك دست لباس بسيجى به خانه آمد. به او گفتم: "حال كه سرخود در بسيج ثبت ‏نام كردى، اجازه نمى ‏دهم به آنجا بروى." كمال كه نوجوانى بيش نبود شروع به گريه و زارى كرد و گفت مادرجان مى‏ خواهم حرفى را برايت بگويم. گفتم بگو، كمال گفت: مادر تو فكر مى ‏كنى من با پوشيدن اين لباس شهيد مى‏ شوم؟ نه چنين نيست، هرچه خداوند بخواهد همان است. من وقتى به اين حرف دقت كردم، ديدم به خوبى اين مطلب را درك كرده و بعد از آن مانعش نشدم."

وى اولين بار به منطقه سومار اعزام شد و پس از بازگشت به استخدام رسمى سپاه پاسداران انقلاب زنجان درآمد. با اينكه پاسدار رسمى بود ولى خود را همواره يك بسيجى ساده مى ‏دانست و در بسيج "مسجد دستغيب" فعاليت مى ‏كرد. كمال قشمى در 18 سالگى در سال 1362 با خانم "زكيه جعفرى" خواهر "شهيد احمد جعفرى" در كمال سادگى و با 300 هزارتومان مهريه ازدواج كرد و در مراسم عروسى از پايكوبى و شادى بيش از حد ميهمانان جلوگيرى به عمل آورد زيرا معتقد بود، ممكن است مادر شهيدى اين صحنه را ببيند و دلگير شود.

مادرش از زمان عقد او خاطره‏اى را به ياد مى‏ آورد:"وقتى جهت عقد به محضر رفتيم كمال بلوز مشكى و شلوار كهنه وصله خورده به تن كرده بود و هر چه براى تعويض لباس اصرار كرديم قبول نكرد. وقتى عاقد پرسيد شغلتان چيست؟ جواب داد: پاسدار هستم. چون ما به خانواده عروس گفته بوديم كه هم خياط است و هم در سپاه مشغول به كار است. به كمال گفتيم تو خياط هم هستى، ولى كمال گفت من فقط پاسدار هستم".

منبع: اداره امور فرهنگی، تبلیغات، هنری و اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران استان


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده