خاطراتی از فرماندهان شهید استان زنجان(25)
برادرش شهید "رسول قرجه لو" نقل مى كند: روزى با هم در اهواز بوديم، جوان عربى را مشاهده كرديم كه در كنار خيابان به زن جوانى حرف نامربوطى زده، وى با ناراحتى آن جوان را به كنارى كشيد و گفت: بهتر است به پدر و مادرت بگويى زمينه ازدواج را براى تو فراهم كنند تا مزاحم ناموس مردم نشوى، آيا دوست دارى ديگران با خواهرت چنين برخورد كنند؟ جوان عرب هم پس از عذرخواهى، محل را ترك كرد.



به گزارش نوید شاهد از زنجان، "شهید رسول قرجه لو" چهارم خرداد ۱۳۳۶‏، در شهرستان زنجان به دنیا آمد. پدرش محمود، روحانی بود و مادرش وجیهه نام داشت. تا دوم متوسطه درس خواند. به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت.

چهارم اسفند ۱۳۶۵‏، با سمت فرمانده گردان در شلمچه بر اثر اصابت ترکش به کتف، شهید شد. پیکرش را در مزار پایین زادگاهش به خاک سپردند.

با تشكيل سپاه پاسداران به عضويت رسمى آن درآمد و از اوايل جنگ عراق عليه ايران بسوى جبهه ‏ها شتافت. او بيشتر در جبهه كردستان و در سمت معاون فرمانده گردان و مسئول اطلاعات و عمليات (يا مسئول محور) فعاليت مى ‏كرد و به دليل لياقت و كاردانى در انجام وظايف به سمت فرماندهى گردان ارتقاء يافت.

در مواقع حضور در زنجان، صبح ها در سنجش اعزام نيرو در سپاه و بعداز ظهر تا صبح در "پايگاه شهيد دستغيب" با بسيج همكارى مى ‏كرد. همچنين در زمان مرخصى به جبهه ‏هاى جنوب سركشى مى ‏كرد و در آنجا معاونت فرماندهى "گردان المهدى (عج)" (يا گردان امام سجاد( عليه السلام) را به عهده داشت.

برادرش از اشتغال او در واحد اعزام نيروى سپاه خاطره‏اى نقل مى ‏كند و مى ‏گويد: "چون ما دو برادر، دوقلو بوديم در بسيارى موارد ما را باهم اشتباه مى ‏گرفتند؛ براى مثال: مقارن "عمليات بدر" برادرم در زنجان در قسمت اعزام نيرو كار مى ‏كرد و من در جبهه در پدافند هوايى خدمت مى ‏كردم ؛ وقتى نيروها از زنجان به منطقه رسيدند يكى از نيروهاى اهل قزوين به سراغ من آمد و شروع كرد به بد و بيراه گفتن به من! وقتى از او پرسيدم چرا بد و بيراه مى ‏گويى؟ گفت: چرا نگويم! از زنجان تا منطقه ما را گرسنه و تشنه آورده ‏ايد؛ مگر ما كافريم كه اينطور با ما رفتار مى ‏كنيد.

همچنين نقل مى‏ كند: در يكى از عملياتها، تعدادى از اسراى عراقى را در يك محل جمع كرده بوديم، عراقيها وقتى ما را باهم ديدند چيزهايى به هم مى‏ گفتند و مى‏ خنديدند. من كه زبان آنها را نمى‏ فهميدم از برادرم در اين مورد سؤال كردم گفت: می ‏گويند اين دو نفر دوقلويند و به همين علت مى‏ خندند.

او با وجود نداشتن فاصله سنى با ديگر فرزندان خانواده، از همان سنين نوجوانى برادران و خواهران خود را به رعايت ادب، سلام گفتن به بزرگترها به هنگام ورود به محلى توصيه مى ‏كرد خود كاملاً به اين توصيه ‏ها عمل مى ‏نمود. به هنگام ورود به منزل به والدينش سلام مى ‏كرد و مادرش را غرقه در بوسه مى ‏ساخت.

به هنگام مشكلات به صبر و شكيبايى توصيه مى‏ كرد و مى‏ گفت شكست مقدمه پيروزى است. رسول ذاتاً فرد شوخ طبعى بود و با شوخي هاى خود در منزل، فضاى شاد و پرمحبتى ايجاد مى ‏كرد و هرگاه كسى از شيرينكاري هاى او رنجيده خاطر مى‏ گشت، بى‏ درنگ با عذرخواهى رضايتش را جلب مى‏ كرد. او از دوران كودكى طبع بلندى داشت و هيچگاه در بازى كسى را فريب نمى ‏داد و اصول اخلاقى را رعايت مى ‏كرد.

اين خصلت او گاهى موجب دردسر مى ‏شد از جمله روزى به هنگام بازى فوتبال برادرش با توپ، شيشه منزل يكى از همسايه‏ ها را شكست و آن را به گردن وى انداخت؛ او نيز بدون انكار خطا را به عهده گرفت. رسول به شدت با مظاهر گناه و منكر برخورد مى‏ كرد. برادرش نقل مى‏ كند: "روزى با هم در اهواز بوديم، جوان عربى را مشاهده كرديم كه در كنار خيابان به زن جوانى حرف نامربوطى زده، وى با ناراحتى آن جوان را به كنارى كشيد و گفت: بهتر است به پدر و مادرت بگويى زمينه ازدواج را براى تو فراهم كنند تا مزاحم ناموس مردم نشوى، آيا دوست دارى ديگران با خواهرت چنين برخورد كنند؟ جوان عرب هم پس از عذرخواهى، محل را ترك كرد."

منبع: اداره امور فرهنگی، تبلیغات، هنری و اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران استان

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده