خاطراتی از فرماندهان شهید استان زنجان(3)
حسين محمدى از دوستان و همرزمان "شهید حميد احدی " درباره ساعات قبل از شهادت او مى‏ گويد: «پيش از شهادت به حمام رفت و لباس هاى تميز و مرتب خود را پوشيد، به طورى كه بچه‏ ها گفتند:"شيك كرده ‏اى ".

به گزارش نوید شاهد از زنجان، شهید حمید احدی پانزدهم تیر۱۳۴۱‏، در شهرستان زنجان به دنیا آمد. پدرش کریم، کارگری می کرد و مادرش منیره نام داشت. تا پایان دوره متوسطه درس خواند و دیپلم گرفت.

به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت. بیست و چهارم اسفند ۱۳۶۳، با سمت فرمانده گردان در شرق رود دجله عراق بر اثر اصابت ترکش به سر، پا و چانه، شهید شد. مدفن وی در مزار پایین زادگاهش واقع است

*اشک‌های بی‌پایان

بارها در حال واكس زدن پوتين‏ هاى نيروهاى تحت امرش ديده شده بود. نمازهاى شبانه حميد زبانزد خاص و عام بود؛ به طورى كه همرزمش حسن نصيرى مى‏ گويد: باور كنيد احدى هميشه در مسجد گردان در حال گريه و سجود بود و به قدرى گريه مى‏ كرد كه انسان با خود مى‏ گفت: «خدايا چشمه‏ هاى اين اشكها پايانى ندارد.»

*شیک پوشی به وقت شهادت

حسين محمدى از دوستان و همرزمان حميد درباره ساعات قبل از شهادت او مى‏ گويد: «پيش از شهادت به حمام رفت و لباس هاى تميز و مرتب خود را پوشيد، به طورى كه بچه‏ ها گفتند:"شيك كرده‏ اى "

*"ناراحت نباش من حتماً شهيد خواهم شد"

حميد ابروش يكى از دوستان حميد نيز مى‏ گويد: "حميد برايم گفت بعد از بازگشت از حمله فتح‏ المبين وقتى سالم به خانه رفتم، مادرم شروع به گريه كرد و گفت: من فرداى قيامت جواب بى‏ بى زينب عليه السلام را چه بدهم كه در خانه چند پسر داشتم و شهيدى ندادم.

به مادر جواب دادم: «ناراحت نباش من حتماً شهيد خواهم شد.» در عمليات بدر، گردان امام سجاد عليه السلام تحت فرماندهى حميد احدى يكى از گردانهاى خط شكن بود و در يكى از سخت‏ترين محورها عمل مى‏ كرد.

احدى در كنار پل شناور اسكله غسل شهادت كرد. سپس در حدود ساعت 3 بعد از ظهر به سنگر رفت و چون ناهار نخورده بود، مقدارى برنج سرد خورد و براى شناسايى به خط مقدم رفت كه در اثر اصابت تركش گلوله توپ به صورت به شهادت رسيد.

*لحظه شهادت

كاظمى همرزم و همراه وى در آخرين لحظات حيات درباره چگونگى شهادت حميد مى‏ گويد: «من و حميد براى شناسايى به خط رفتيم، ناگهان از طرف تانك دشمن گلوله ‏اى شليك شد، در يك لحظه تصور كردم حميد براى حفظ خود روى زمين شيرجه رفته است. او را صدا زدم، جوابى نيامد. بلندش كردم ولى با صحنه دلخراشى مواجه شدم نيمى از صورت او كاملا از بين رفته بود.

منبع: اداره امور فرهنگی، تبلیغات، هنری و اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران استان زنجان

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده