شهید محمود حاج رحیمی در وصیتنامه‌اش می‌نویسد: جبهه به جوانان نيازمند است و ما هم براى قوانين اسلام و قرآن و فقط چون تمام شهيدان كه زير پاى درخت بزرگ انقلاب ريخته شد، بايد به جبهه برويم و نگذاريم كه دشمن به مقصد شوم خود برسد.

به گزارش نوید شاهد از زنجان، شهید محمود حاج رحیمی ششم تیر ۱۳۴۲، درروستای شناط از توابع شهرستان ابهر به دنیا آمد. پدرش حسین و مادرش گوهر نام داشت.

تا پایان دوره ابتدایی درس خواند. به عنوان سرباز ژاندارمری در جبهه حضور یافت. ششم شهریور ۱۳۶۳، در دیواندره دچار سانحه رانندگی شر و به شهادت رسید. مزار او در زادگاهش واقع است.

وصيت‌نامه شهید محمود حاج رحیمی

((بسم الله الرحمن الرحيم))

وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا ۚ بَلْ أَحْيَاءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ (169)

((آنانكه در راه خدا كشته شدند، مرده نپنداريد بلكه آنان زنده اند و در نزد پرودگار خويش روزى مى خورند))

درود و سلام به رهبر عزيزمان امام خمينى و با درود و سلام بر تمامى رزمندگان دلاور و با درود و سلام بر تمامى شهداى اسلام از صدر اسلام تاكنون. با درود و سلام به تمامى رزمندگان پرتوان جبهه حق عليه باطل.

اى كسانى كه نداى مرا مى شنوند تا زمانيكه دشمن از بين نرفته، مستضعفان از زير سلطه ابرقدرتها بيرون نيامده و تا كربلا از بعثيان كافر رها نشود، دست از هدفم برنمى دارم.

ملت شريف و شهيدپرور ايران! امروز در ايران جنگ است. بين اسلام و كفر و در اين شرايط از جنگ، جبهه به جوانان نيازمند است و ما هم براى قوانين اسلام و قرآن و فقط چون تمام شهيدان كه زير پاى درخت بزرگ انقلاب ريخته شد، بايد به جبهه برويم و نگذاريم كه دشمن به مقصد شوم خود برسد.

مادر عزيزم! درست است كه من بايد عصاى پيرى شما باشم و مى دانم پدرم هم مرده است و برايت سخت است كه زندگى را بچرخانى و خواهرم و برادرم را بايد اداره كنى و مشكلات زندگى مخصوصا آن كه پير شدى، برايت سخت است و مى دانم كه آرزو داشتى بعد از سربازى برايم طرحهايى بريزى و نمى دانم اين را كه مى نويسم، شهيد مى شوم يا نه، ولى مادرجان! اگر من مردم، گريه نكن. مادرجان! حلالم كن تا چون پرنده اى آزاد در آسمان آروزهايم پرواز كنم. و اينك آمده ام در صحراى كردستان خود را فداى الله و پيامبران و رهبرم كنم. مادرجان! جبهه خيلى زيباست. مادرجان! اگر شهادت نصيب من شد، گريه و زارى نكنيد تا خداوند از شما راضى باشد.

خواهرانم و برادرانم! اميدوارم كه من را حلال كنيد. مادرجان! من در راه دين فدا شدم، تو بايد افتخار كنى. مى دانم برايت سخت است، تحملش. ولى براى من هم سخت است كه ببينم شرق و غرب از خدا بى خبر به كشور عزيزمان تجاوز مى كنند و من كه سرباز هستم در كردستان كه امكان دارد، سالم به خانه برنگردم و به همين خاطر تصميم گرفتم، وصيت نامه ام را بنويسم.

مادرجان اگر چه من جوان شما بودم و شما آرزو داشتيد، براى من عروسى بگيريد و يا زندگى جديدى برايم تشكيل بدهيد از شما مى خواهم كه اين شهادت را عروسى‌ام حساب كنيد و بايد خود را قانع كنيد كه من از على اكبر باارزشتر و عزيزتر نيستم. على اكبر خويش را داد تا اسلام بماند و قرآن حفظ شود. مادر عزيزم! هر شب جمعه كمى حنا بر روى قبر من بماليد و مثل قاسم ليلا مرا به ياد آوريد و پرچم سبزى به در خانه بزنيد.

مادرجان! به برادرم بگو مواظب شما باشد. تنها برادرم احمد است كه مى تواند شما را و زندگى شما را اداره كند و با آسودگى زندگى كنيد و هر شب جمعه گل بر مزارم بياور. مادرجان! از خواهرم مواظبت كنيد و از برادر كوچكم هم مواظبت كنيد. ديگر وقت عزيزان و مردم شريف كه در مراسم عزادارى ام شركت كردند، نمى گيرم و از شما تشكر مى كنم و شما را به خدا مى سپارم و شعار ((خدايا، خدايا، تا انقلاب مهدى خمينى را نگهدار)) يادتان نرود.

محمود حاج رحيمى



منبع: اداره امور فرهنگی، تبلیغات، هنری و اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران استان زنجان


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده