مرتضی تحسینی یکی از آزادگان سرافراز استان زنجان در خاطرات خود می‌گوید: تصمیم گرفتند من و دو نفر دیگر از زخمی‌ها را برای درمان به بیمارستان بغداد انتقال دهند به همین خاطر یکی از عوامل بیمارستان برای نوشتن مشخصاتم پیشم آمد. اسمم را، که پرسید مات و مبهوت ماندم. فراموش کرده بودم. با خودم گفتم: اِ! راست می گه اسم من چیه؟!
اسارت با طعم فراموشی 

به گزارش نوید شاهد از زنجان، 26 مرداد ماه مصادف با سالروز ورود آزادگان سرافراز به میهن اسلامی است. روزی که نخستین کاروان آزادگان به کشورمان پانهادند و مردم را غرق در شادی کردند.

به بهانه این روز خاطرات مرتضی تحسینی یکی از آزادگان سرافراز استان زنجان را در ادامه می‌خوانیم؛

چند روز به دلیل خالی نبودن تخت، در یک گوشه‌ی بیمارستان العماره در روی زمین بدون هیچ درمانی رها شده بودم. در تمام این مدت حالتی بین این هوشیاری و بیهوشی داشته و خواب های پریشان می دیدم. خواب می‌دیدم راننده تریلی هستم یا بلدوزر می‌رانم و از حال روزم این که در کجا هستم خبر نداشتم!

شانزدهم فروردین تخت خالی شد و من از کف اتاق بیمارستان به روی تخت منتقل شدم تازه بعد از آن بود که آمدند زخم هایم را بدون معالجه فقط پانسمان و باند پیچی کردند! در آن موقع بود که به خودم آمدم و فهمیدم اسیر شده‌ام.

روی تخت، قادر به حرکت دادن سر و گردن نبودم و فقط به سقف بیمارستان زل می زدم بعد چهار، پنج روز که به این حالت افتاده بودم یکی از اسرای مجروح آمد و کمی سر تخت را بالا کشید از این طرف که اطراف را می‌دیدم خیلی خوشحال بودم و در پوست خود نمی گنجیدم و بارها خدا را به این لطف و عنایت که در حق من کرده بود شکر می کردم.

چیزی که در بیمارستان به آن توجه نمی شد رسیدگی به وضعیت بهداشتی بیمارستان و مجروحین بود، به خاطر شرایط جسمانی‌ام نیاز به نظافت بسترم بود.پرسنل بیمارستان هم توجهی نداشتند و هیچ اقدامی در این خصوص نمی کردند.

تشکم پلاستیکی و غیر قابل نفوذ بود وقتی ادرار می کردم روی تشک جمع می‌شد. من که اراده و حرکتی از خود نداشتم با دست چپم که سالم بودن ادرار از تخت پایین می ریختم.

از روزی که از اسیر شده بودم شکمم کار نکرده بود پس از مدتی که شروع به غذا خوردن کردم، دستگاه گوارش ‌ام شروع کرد به کار کردن. فشار شدیدی به شکم وارد می‌شد دل پیچه گرفته بودم. دنبال چاره جویی برای رفع قضای حاجت بودم. بنابراین شروع کردم به صدا زدن که یه لگن بهم بدید. ولی انگار کسی صدایم را نمی شنید.

تا اینکه پس از چندین بارصدا زدن، یکی از کارکنان بیمارستان به سراغم آمد و پرسید" قعاده؟" عربی نمی‌دانستم ولی منظورش را متوجه شدم. گفتم: بله! رفت و دقایقی بعد با لگن آمد. فهمیدم که برای من آورده است.

پنج دقیقه طول نکشیده بود که دوباره برگشت.لگن را خواست که بردارد. گفتم: نه هنوز کمی صبر داشته باش! دو ساعت طول کشیده تا شکمم را کامل تخلیه کنم! راحت شده بودم و دیگر دل درد نداشتم. بعد چند دستمال کاغذی از دیگران گرفتم روی آن گذاشتم. وقتی بیچاره آمد و لگن را برداشت، سنگینی آن را بر دست و چهره‌اش احساس کردم. کم مانده بود از دست دیگرش هم کمک بگیرد! برافروخته و عصبانی چند فحش و ناسزا و حواله‌ام کرد و رفت.

اول اردیبهشت بود و من همچنان روی تخت بیمارستان، از شدت درد حتی به اندازه ده درجه هم قادر به بلندشدن نبودم. سرم را که به دور و برم انداختم دیدم بچه ها در حال خواندن نماز هستند. تازه یادم افتاده بود که باید نماز هم خواند. با خود گفتم: پس چرا نماز نمی خوانم. فراموش کرده بودم که بایستی وضو گرفته یا تیمم کرد. در حالت درازکش نیت کرده و تکبیر گفتم و شروع به نماز خواندن کردم. شهدا اله الا الله وحده لا شریک له و ... کمی مکث کردم و با تعجب گفتم: اِ، نماز که از اینجا شروع نمیشه! با کمی فکر کردن که از کجا باید بخونم، دوباره شروع کردم. الله اکبر، السلام علیک ایها النبی و رحمه الله و برکاته و ... اِ، این هم که نیست! نماز را کلا فراموش کرده بودم و هرچه فکر کردم به ذهنم نیامد که نیامد.

یک ماهی که در بیمارستان العماره بودم فقط دوبار پانسمان مرا عوض کردند، حال وخیمی داشتم و هیچ کاری بابت درمانم انجام نمی‌دادند. بنابراین تصمیم گرفتند من و دو نفر دیگر از زخمی‌ها را برای درمان به بیمارستان بغداد انتقال دهند به همین خاطر یکی از عوامل بیمارستان برای نوشتن مشخصاتم پیشم آمد. اسمم را، که پرسید مات و مبهوت ماندم. فراموش کرده بودم. با خودم گفتم: اِ! راست می گه اسم من چیه؟! وقتی چیزی نگفتم، پرسید: اسمت حسنه؟

گفتم: نه!

ناصره؟

نه!

محمده؟

نه!

هر اسمی را که برد گفتم :نه! بعد راهش را گرفت و رفت.

دو روز از آن ماجرا می‌گذشت که چند اسیر مجروح آوردند. یکی از آنها عباس عسگربندلو دوست صمیمی همکلاسی ناصر بود که به منزله ما رفت و آمد داشت و تو یادگیری بهتر برخی دروس فنی کمکشان می‌کردم. او را به اتاقمان که ده، دوازده تخت داشت، تا چشمش به من افتاد ، با تعجب صدا زد:مرتضی، اینجا چیکار می کنی؟!

بدون معطلی گفتم: آره، آره، مرتضی، مرتضی!

با تعجب پرسید: چرا اسمتو دوبار گفتی؟!

اسممو فراموش کرده بودم، همین که تو صدام کردی یهو به ذهنم آمد.

از شدت خوشحالی و از ترس اینکه دوباره فراموشش کنم تکرارش کردم!

مرتضی من خانوادتو می‌شناسم و اسماشونو می‌دونم!

اسم همه شون تو ذهنمه، فقط اسم خود را فراموش کرده بودم به همین خاطر ما را انتقال ندادند و این جا نگه مون داشتند.

یکی، دو روز از آمدن عباس می‌گذشت که سر و کله نماینده‌ی صلیب سرخ پیدا شد. وقتی اسم و مشخصات همه را نوشت در برگه های جداگانه سبز رنگ از ما فقط یک امضا گرفت(وقتی امضاء به ایران فرستاده شده بود، پس از نزدیک به دو ماه خانواده‌ام فهمیدند که اسیر شده‌ام) و کارتی به هریک از ما داد که شماره‌های اسارتمان در آن نوشته بود شماره من ۳1۳۷ بود.

من و عباس، یک هفته، ده روزی، در یک اتاق، روبروی هم خوابیده بودیم و در مورد مسائل مختلف صحبت می‌کردیم. بر اثر اصابت گلوله روده‌اش قطع شده بود و برای اینکه آن را در درست بخیه نزده بودند، دچار چسبندگی روده شده بود و به خیال یبوست دارد پشت سر هم به او شیاف می‌دادند.

در آن روزها، شخصی گاهی اوقات به بیمارستان سرک می کشید تا از زخمی ها اطلاعات جمع آوری کند. همین که احساس می‌کردم به طرف اتاقمان می آید و یا از صحبت‌هایش متوجه می‌شدم که قصد گرفتن اطلاعات و سین جیم دارد. سریع خودم را به خواب می زدم. وقتی می‌دید خوابم دیگر کاری من نداشته و برمی‌گشت. چهار ، پنج بار به این شکل قصر در رفتم، تا اینکه یک سری خودم را به خواب زده بودم، پس از لحظاتی احساس کردم رفته است. همین چشمانم را باز کردم دیدم بالای سرم ایستاده. دستم رو شده بود دیگر نمی توانستم فریبش بدهم. به فارسی که لهجه‌اش کردی به نظر می‌رسید، پرسید: آقا پسر؟!

گفتم: بله!

اسمت چیه؟

من که به لطف وجود عباس توانسته بودم اسمم را به یاد بیاورم، گفتم: مرتضی!

حالت خوبه؟

می‌بینی که وضعم چطوریه!

بگو ببینم هواپیماهای ایران از کجا بلند می‌شن و عراق رو می‌زنند؟!

من که اطلاعات زیادی راجع به منطقه داشتم، از خدا خواستم طوری پاسخش را بدهم که سوال دیگری از من نپرسد. چون اگر خدای نکرده کمی اطلاعات می دادم امکان داشت با آن همه زخم و ترکشی که در بدنم بود، زیر شکنجه تاب نیاورم و مجبور شوم همه چیز را لو بدهم و آنها هم تا وقتی که مطمئن نمی‌شدند همه اطلاعات را لو داده‌ام ول کن نبودند.

خودم را به بی حالی زدم و گفتم: والا دقیقا نمیدونم ولی یه بار که به مشهد رفته بودم دیدم هواپیما بلند شد، شاید از اونجا می‌زنند! به گمان اینکه هذیان می گویم، با دستش اشاره کرد و گفت: بخواب پسرم، تو حالت خیلی خرابه!

لطفاً و عنایت خداوند متعال بود که مرا با این جواب رها کرد و دیگر با من کاری نداشت و از اینکه به خیر گذشت بود خدا را شکر می‌کردم.

وقتی اسمم را به کارکنان بیمارستان گفتم، بعد از چند روز آماده‌ام م‌کردند برای انتقال به بغداد. زمان رفتن فرا رسید. اما نتوانستم برای آخرین بار چهره معصوم عباس را ببینم و بدون خداحافظی را ترک کردم.

به جز من دو مجروح دیگر هم بودند. علی بلوکات که ارتشی بود و گلوله‌ای به کتفش اصابت کرده و انگشتانش حرکتی نداشتند و سیدجواد مستوری که خمپاره افتاده بود جلوی پایش و موج انفجار دستانش را بی حس کرده بود و پاهایشان تقریباً بی حرکت بودند.

هر سه نفرمان را داخل آمبولانسی که توسط پنج سرباز عراقی محافظت می‌شد کردند و راهی بغداد شدیم. عباس هم چند روز پس از ما مظلومانه و در غربت به شهادت رسیده بود( بعدها توسط اسرایی که از بیمارستان العماره به اردوگاه آمده بودند، شنیدم که عباس عسگربندلو شهید شده و خود نیز هنگامی که صلیب سرخ ها به اردوگاه آمده بودند سراغش را گرفتند و آنها هم ۲۰لیست اسرا را نشانم دادند، نام عباس را که مشاهده کردم در مقابلش نوشته شده بود،dead )مرده((

منبع: اداره امور فرهنگی، تبلیغات، هنری و اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران استان زنجان

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده