خواهر شهید رسول موسوی از برادر خود چنین می‌گوید: دیدن داداش برای همۀ ما دلگرمی بود. مامان با اینکه انس خاصی به رسول داشت و از دوری اش دلتنگ می شد، هیچ وقت جلوی او چیزی نمی گفت. پای حرف های مامان و سیدرسول که می‌نشستم می‌دیدم مامان او را به رفتن تشویق هم می‌کند.
خاطره‌ای از شهید رسول موسوی/ خط شکن

به گزارش نوید شاهد از زنجان، رسول موسوی ششم فروردین 1345 ، در شهرستان زنجان به دنیا آمد. پدرش سیداسرافیل (فوت 1361) و مادرش گ لاثر نام داشت. دانش‌آموز اول متوسطه بود. از سوی بسیج در جبهه حضور یافت. هفتم اسفند 1362 ، در جزیره مجنون عراق بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسید.

پیکرش مدتها در منطقه بر جا ماند و یازدهم دی 1375 ، پس از تفحص در مزار پایین زادگاهش به خاک سپرده شد.

برادرش سیدعلی نیز به شهادت رسیده است.

**زهرا موسوی خواهر شهید در بیان خاطره‌ای از برادر خود چنین می‌گوید:

مدتی بود که بابا فوت کرده بود و مسئولیت بزرگ کردن و مراقبت از بچه ها روی دوش مادرم بود. مامان با وجود مشغلۀ ما، در کمک های مردمی شرکت می کرد.

در مسجد محل همیشه چند نفر از زن ها را می‌دیدم که مشغول بسته بندی و آماده کردن کمک های مردم برای رزمنده ها هستند. مامان هم یکی از آنها بود. همیشه از خانۀ خودمان هم کمک هایی می برد.

همان روزها رسول مدرسه را رها کرد و به جبهه اعزام شد. بعد از چند ماه برای گذراندن امتحاناتش مرخصی گرفت و به زنجان آمد.

دیدن داداش برای همۀ ما دلگرمی بود. مامان با اینکه انس خاصی به رسول داشت و از دوری اش دلتنگ می شد، هیچ وقت جلوی او چیزی نمی گفت. پای حرف های مامان و سیدرسول که می‌نشستم می‌دیدم مامان او را به رفتن تشویق هم می‌کند.

سیدرسول مثل یک راوی، با لحنی جذاب ریز به ریز جبهه و سختی های رزمنده ها را برای من و مامان تعریف می‌کرد. می گفت: نباید کوتاه بیاییم. باید تابع ولایت فقیه باشیم. ا گر امام اعلام کرده همه به جبهه برویم، حتماً صلاح در همین است.

موقعی که او حرف می‌زد، نگاه مامان به دهان پسرش خیره می ماند و سرتاپا گوش می شد. دلگرمی ها و همراهی های مادرانه باعث شده بود سید رسول در هر کاری که از دستش برمی‌آمد، پیش قدم باشد.

گاهی به من می گفت: آبجی ا گه ما شهید شدیم،

حواستون به امام باشه. امام رو تنها نذارید که مجبور بشه صلح اجباری رو بپذیره. شما که پشت جبهه اید هر کاری می تونید برای کمک به مردم نیازمند بکنید.

هرچه قدر م یتوانست پس‌انداز می‌کرد یا از مامان کمک می گرفت و به خانوادۀ نیازمندان می‌بخشید.

کمک های مامان چیزی از احساس وظیفۀ او کم نمی کرد؛ همیشه کار خودش را می‌کرد. وقتی هم شهید شد، خبر آوردند که او جزو داوطلبان خط شکن در عملیات خیبر بوده. برای سیزده سال مفقود الجسد ماند.

منبع: اسناد معاونت پژوهشی و فرهنگی بنیاد شهید و امور ایثارگران استان زنجان

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده