خواهر شهید رضا ابوبصیر روایت می‌کند: شهر به‌هم ریخته بود. دانش‌آموزها درس و مدرسه را رها کرده بودند و همپای بقیۀ مردم در راهپیمایی ها شرکت می کردند.
خاطره‌ای از شهید رضا ابوبصیر/ آغوش سنگ

به گزارش نوید شاهد از زنجان، شهید رضا ابوبصیر دوم مهر ۱۳۳۹، در شهرستان زنجان به دنیا آمد. پدرش ابراهیم، راننده اداره برق بود و مادرش زرین تاج نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی درس خواند. به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت. بیست و چهارم مرداد۱۳۶۲، با سمت تک تیرانداز در مهران توسط نیروهای عراقی بر اثر اصابت ترکش به سر، شهید شد. مدفن وی در مزار پایین زادگاهش واقع است.

انسیه ابوبصیری، خواهر شهید رضا ابوبصیری از برادر خود چنین می‌گوید:

دی‌ماه سال 57 بود. شهر به‌هم ریخته بود. دانش‌آموزها درس و مدرسه را رها کرده بودند و همپای بقیۀ مردم در راهپیمایی ها شرکت می کردند. داداش رضا و داداش مجید هم با اینکه نوجوان بودند، همراه باقی نیروهای انقلابی توی فعالیت های ضدحکومتی شرکت می‌کردند.

غروب شده بود و رضا هنوز به خانه نیامده بود. پیش آمده بود که دیروقت بیاید خانه، اما همیشه در طول روز سری می زد تا مامان نگران نشود. مامان دور خودش می چرخید.

من نشسته بودم جلوی در آشپزخانه و بساط خاله بازی‌ام را پهن کرده بودم همان جا. بچه‌هایم مریض شده بودند و می‌بردمشان که آقای دکتر بهشان سوزن بزند.

بعد خودم می‌شدم آقای دکتر بداخلاق و سوزنشان می‌زدم. بعد می شدم مامانشان و ناز و نوازششان می‌کردم.

بابا از در آمد تو. دویدم سمت بابا. بغلش که کردم مامان از آشپزخانه آمد بیرون. بابا تا صورت مامان را دید پرسید:

برای رضا اتفاقی افتاده؟

- نه. یعنی منم نمی دونم. این پسر از صبح رفته و هنوز نیومده. هر چی از مجید می‌پرسم میگه از دوستاش پرسیدم کسی خبر نداره.

بابا که می خواست کتش را از تنش دربیاورد همان جور ماند. دوباره کتش را توی تنش مرتب کرد.

- مجید کجاست؟

- گفت میرم از هم کلاس یهاش سراغشو بگیرم.

- نه خانم، اونا نمی‌دونن. رفقای مبارزاتی رضا چند تا کوچه بالاترن.

تا بابا رفت، مامان هم نشست روی زمین و با صدایی که من نشنوم شروع کرد به گریه کردن. از این اوضاع بدجوری دلم گرفت. اسباب بازی‌ها را یک گوشه رها کردم و آرام رفتم توی انباری تا بغضم پیش مامان نترکد و بیشتر ناراحتش نکنم.

قبل از آمدن بابا مجید دست از پا درازتر برگشت.

بابا که برگشت هم همان منتظر بودیم تا دهن باز کند. اما چشم های بابا سرخ شده بود. نشست سر سفره. تا حالا بابا را این شکلی ندیده بودم. هیچ کداممان جرئت نمی کردیم بپرسیم چی شده. قاشق پر از سوپ توی دست‌های بابا بی حرکت ماند.

- دوست صمیمیش رو دیدم. گفت صبح با رضا و ده-پونزده نفر دیگه ریختن توی ساختمون کلانتری، همون که توی سعدی وسطه. ساواکم ریخته بگیردشون.

پرونده‌های انقلابی ها رو پخش کردن کف خیابون و فرار کردن. با این بنده خدا رفتم سراغ یکی دیگه از دوستاشون... هیچ کدومشون نمی‌دونن رضا کجاست.

صبح با صدای گریۀ مامان بیدار شدم. از دیشب که بابا آن حرفها را زد مامان فقط گریه می‌کرد. هر بار بیدار شدم دیدم هر دوشان نشسته‌اند توی اتاق و حرف می‌زنند.

حالا مامان ضجه ام یزد و رضا را صدا می‌زد. ترسیدم. فکر کردم اگر برای داداش رضا اتفاقی افتاده باشد چه. همانطور آشفته، بلند شدم و رفتم کنار مامان.

نشسته بود سر سجاده. بغلم کرد. من هم گریه‌ام گرفت. دوتایی گریه می‌کردیم.

مامان می گفت: اگه ساواک گرفته باشدش دیگه نمی بینمش.

بابا گفت: شاید فرار کرده باشه. هیشکی نمی دونه.

تا دو روز بعد از رضا خبری نشد. مامان و بابا تسبیح توی دستشان می‌چرخیدند و دعا می‌کردند. داداش مجید دیگر مثل قبل نبود. سربه سرم نمی گذاشت.

بی‌صدا می رفت و می‌آمد. می‌دانستم از نبودن رضا چه زجری می‌کشد. مامان نمی‌گذاشت زیاد کنارشان بمانم. نمی‌خواست گریه هایشان مرا هم ناراحت کند.

می فرستادم توی حیاط تا با دخترهای همسایه بازی کنم و سرم گرم شود. توی حیاط قایم شده بودم و منتظر بودم زهرا پیدایم کند.

صدای بابا را شنیدم که به یکی از همسایه ها می گفت: دوستاش میگن دیدنش که از طبقۀ دوم کلانتری پریده پایین. همون موقع ساواک رسیده.

هیشکی نمی دونه الان کجاست یا اصلاً زنده ست؟

توی دلم خدا را صدا می زدم. از خدا می‌خواستم داداش بیاید خانه و دوباره همه‌ چیز خوب شود. صبح روز سوم بود که رضا به خانه برگشت. ایستاده بودم دم در و زل زده بودم به سر کوچه.

به این فکر می‌کردم تا چند وقت باید این بی خبری را تحمل کنیم. فکر می‌کردم هر طور شده باید برویم سراغ ساواکی ها و تکلیف رضا را روشن کنیم.

مامان آنقدر بی تابی می‌کرد که من دعا می‌کردم لااقل خبر شهید شدنش را برایمان بیاورند. یک دفعه دیدم یکی با سر باندپیچی شده و صورت ورم کرده به سمت خانه مان می‌آید. رضا عادت نداشت کت و شلوار بپوشد.

اما انگار این پسر زخمی با کت و شلوار سورمه ای گشاد، لنگ لنگان می‌آمد، خودش بود. نمی‌دانستم بدوم سمتش و بغلش کنم، یا بدوم و مامان را صدا بزنم. ناخودآگاه با هیجان داد زدم: مامان! بیا... داداش اومده.

دویدم توی خانه. مامان بی رمق نشسته بود کنار بخاری و داشت زیارت عاشورا می‌خواند. تا صدای مرا شنید با همان کتاب و چادر نماز دوید توی حیاط.

ناباوری توی نگاهش بود. برای همین قسم خوردم: به خدا! ایناهاش. داره میاد، توی کوچه .

مامان دوید دم در. رضا هم رسیده بود جلوی در.

صدای گریۀ مامان همسایه ها را بیرون کشید.

تو کجا بودی پسرم...؟

رضا مامان را بغل گرفت. من هم داداش را بغل کردم. هر سه داشتیم گریه می کردیم. زنهای همسایه با شوق ما سه نفر را نگاه می کردند و دائم می‌گفتند: الحمدلله...

آفتاب که کمی تنمان را گرم کرد و بوی سوپ مامان پیچید، دیگر خبری از اشک هایمان نبود. همۀ خانواده یک دل سیر گریه کرده بودیم و همدیگر را از خوشحالی بغل گرفته بودیم.

مجید هم آمده بود و چند تا از دوستان رضا را هم خبر کرده بود. دور اتاق نشسته بودیم و به رضا گوش می‌کردیم. رضا به سختی می‌توانست حرف بزند. من که دیدم جایش خیلی راحت نیست، دویدم و از توی پستو متکای دیگری هم برایش آوردم. لبخندی زد و گذاشت متکا را پشت سرش بگذارم.

بعد آرام گفت: خلاصه. گر نگهدار من آن است که من می دانم...

دوست صمیم یداداش با خنده گفت: آخه اون روز همه مون یه طرف دویدیم و نفهمیدیم تو بعد افتادن کجا غیبت زد. فک می کردیم ساواک گرفته باشدت.

رضا همانطور که دست می‌کشید روی گچ دست شکسته اش گفت: اون روز وقتی دیدم هیچ پرونده ای باقی نمونده خودم رو از طبقۀ دوم انداختم پایین.

صاف افتادم توی جوب و تقریباً از هوش رفتم. خودمم نفهمیدم چی شد اما بعدًا بهم گفتن زن و شوهری که همون لحظه از در خونه شون بیرون می‌اومدن من رو دیدن. دلشون برام سوخته که نذارن گیر ساواک بیفتم.

منو کشون‌کشون بردن خونه شون و برام دکتر آورده ان. تا دو روز از شدت ضربه ای که به سرم خورده بود حافظه ام درست کار نمی کرد.

به چشم های مامان که از حرف های او نمناک شده بود، نگاهی کرد. لبخندی زد و مثل مرتاض ها صاف نشست. انگشتش را روی شقیقه اش گذاشت.

چشم هایش را بست و تمرکز کرد. یک دفعه چشم هایش را باز کرد و گفت: اما بعد دو روز کلۀ عزیزم کار افتاد و یادم اومد کی‌ام!

با اینکه صورتش از اثر ورم کجوکوله شده بود و عضلاتش موقع حرف زدن، درد می‌گرفت، سعی کرد بخندد. خندیدن مصنوعی و دردناک رضا من و مجید را هم به خنده انداخت و بعد همه خندیدیم، انگار می‌خواستیم با آن خنده‌ها دق دلی این چند روز دلهره و نگرانی را درآوریم.

منبع: اسناد معاونت پژوهشی و فرهنگی بنیاد شهید و امور ایثارگران استان زنجان


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده