خواهر شهید یعقوبعلی محمدی بیان می کند: زخمی شده بود و در بیمارستان بستری بود. از ناحیه قفسۀ سینه و کتف مجروح بود. بعد از اینکه حالش بهتر شد او را مرخص کردیم تا به خانه بیاوریم.

به گزارش نوید شاهد از زنجان، شهید "يعقوبعلى محمدى" فرزند لطفعلى و خانم زهرا محمدى در سال 1343 در زنجان به دنيا آمد. پس از اتمام دوره ابتدايى، دوره راهنمايى را در مدرسه "شريعتى" و تحصيلات متوسطه را در رشته ساختمان، در "هنرستان فنى منتظرى" در سال 1357آغاز كرد.

پس از پيروزى انقلاب اسلامى و آغاز جنگ عراق عليه ايران به همراه برادر كوچكترش محمد بسوى جبهه‏ هاى دفاع شتافت و در مناطق عملياتى مختلف حضور يافت. او مى ‏گفت: تا وقتى امام فرموده است جبهه را خالى نگذاريد، من نمى ‏توانم در پشت جبهه بمانم، تا جبهه هست، من هم در جبهه هستم. اولين بار در سال 1360 كه دانش آموز سال سوم هنرستان بود به جبهه ‏هاى جنگ رفت و هنگام رفتن از مادرش اجازه مى ‏گرفت و مى ‏گفت: "مى‏ خواهم راضى باشى تا قبول حق باشد." مادرش خانم زهرا محمدى نقل مى ‏كند: "يك بار كه برادرش محمد هم در جبهه بود، تصميم گرفت به جبهه برود، هرقدر اصرار كردم كه بماند قبول نكرد و گفت: "بهتر است از من راضى باشى تا من با خيال راحت به جبهه بروم." همچنين نقل مى ‏كند: "پس از شهادت محمد و بهبود جراحتش، تصميم گرفت دوباره عازم جبهه شود، وقتى به او گفتم: "من نمى‏ توانم طاقت بياورم، جواب داد: اگر نمى ‏توانى، به نهضت برو و خودت را يك جورى سرگرم كن، من هم نمى‏ توانم در اينجا طاقت بياورم." آنقدر به فكر جبهه بود كه يك بار زخمى بود و در خانه به خواب رفته بود، ديدم در خواب مى‏ گويد، "عجله كنيد، نيروها حركت كرده ‏اند، شما عقب مانده‏ ايد."

محمدى در "لشكر 31 عاشورا" معاون گردان غواصى ولى‏عصر (عج) بود؛ يكى از همرزمانش نقل مى ‏كند: "در "عمليات والفجر 8"؛ به علت نرسيدن غذا، چند روز در منطقه عملياتى گرسنه مانده بود؛ وقتى كه از عمليات به مقر گردان بازگشت مشاهده كرد كه تمام چادرها در اثر وزش باد شديد از جا كنده شده‏ اند؛ با وجود گرسنگى و خستگى مفرط، به جاى استراحت شروع به برپا كردن چادرها كرد، وقتى به او مى ‏گويند: ابتدا كمى استراحت كن و چيزى بخور و بعد به اين كار بپرداز، او مى ‏گويد: وقتى بچه ‏ها بيايند خسته ‏اند و لباسهايشان خيس است، بايد چادرها آماده باشد."

او در آخرين ماموريت قبل از انجام "عمليات كربلاى 4" در منطقه "ام ‏الرصاص" عراق به همراه دوستانش "بسطامى" و "نقدى" چندين ساعت در آب، مشغول شناسايى منطقه بودند كه موقعيت آنها لو رفت. هواپيماهاى عراقى منطقه را بمباران كردند و يعقوبعلى محمدى براثر اصابت گلوله در 4 دی ماه سال 1365 به شهادت رسيد. وى در زمان شهادت مدت پنج سال در جبهه‏ ها حضور داشت. مادرش با وجود غم از دست دادن فرزندش خدا را شكرگزار بود كه پيكر فرزندش بازگشت و چشم انتظار آن نماند.

معصومه محمدی، خواهر شهید یعقوبعلی محمدی از خاطرات خود با برادرش چنین می‌گوید؛

زخمی شده بود و در بیمارستان بستری بود. از ناحیه قفسۀ سینه و کتف مجروح بود. بعد از اینکه حالش بهتر شد او را مرخص کردیم تا به خانه بیاوریم.

پدرم گوسفندی خریده بود تا موقع ورود یعقوبعلی به خانه زیر پایش قربانی کنیم.

وقتی که از ماشین پیاده شد و گوسفند را دید گفت: چیکار دارید می کنید؟ این کارها چیه دیگه؟

پدرم گفت: گوسفنده دیگه. نذر کرده بودم برای سلامتی تو قربونی کنم.

یعقوبعلی ناراحت شد و اخم کرد. گفت: من دوست ندارم برای من از این کارها بکنید. رزمنده های زیادی جلوی چشم من شهید شدن و رفتن.

این گوسفند رو به نیت سالمتی محمدعلی و سایر رزمنده ها و به شکرانه بهبودی تو قربونی می کنیم.

اما هیچکدام از این حرف ها قانعش نکرد. حس خوبی از قربانی شدن گوسفند زیر پایش نداشت در حالی که شاهد شهادت دوستانش در جبهه بوده.

منبع: اداره امور فرهنگی، تبلیغات، هنری و اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران استان زنجان


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده
آخرین اخبار