کتاب "نسیم شهادت" حاوی خاطرات فرماندهان و رزمندگان دفاع مقدس به قلم پرویز بهرامی به چاپ رسیده است.


به گزارش نوید شاهد از زنجان، کتاب "نسیم شهادت" در 95 صفحه با محور خاطرات فرماندهان و رزمندگان دفاع مقدس با موضوع شهیدان سعید و قدرت‌الله افشاری راد به قلم پرویز بهرامی منتشر شده است.

انتشارات ارمغان کوثر ناشر این اثر بوده و با شمارگان 1200 جلد در سال 1395 نخستین چاپ خود را پشت سر گذاشته است.

فهرست این کتاب شامل دیباچه، فصل اول(سعید)، فصل دوم(قدرت‌الله) و فصل سوم(یادها و یادگارها) می‌شود.

در ابتدای کتاب می‌خوانیم

از سالیان پیش به واسطه آشنایی و دوستی صمیمانه با شهیدان والا مقام "سعید و قدرت الله افشاری راد" در نظر داشتم برای گرامیداشت و یادمان این عزیزان مجموعه ای در حد وسع و بضاعت خود تعریف کنم. لیکن به خاطر مشکلات روزمره این امر میسر نمی گردید.

به لطف الهی در خرداد ماه سال ۹۵ توفیقی حاصل شد تا اقداماتی در این زمینه داشته باشم با پیگیری موضوع خوشبختانه متوجّه شدم بخش اعظم مطالب مورد نیاز کتاب از قبل توسط دوست عزیز و ارجمندم جناب آقای حاج اصلان افشاری راد برادر معظم شهیدان تهیه و گردآوری شده است لذا نگارنده کمترین نیز فرصت را مغتنم دانسته و بر حسب وظیفه با افزودن خاطرات چند تن از دوستان و تلخیص برخی موضوعات نقش کوچکی در شکل گیری مجموعه ایفا نمودم تا سهمی هرچند ناچیز در تدوین و انتشار آن داشته باشم.

تعریف و توضیح بعضی واژه‌ها و عبارات در پاورقی کتاب که وجود آن برای استناد مطالب و آگاهی هر خواننده‌ای حائز اهمیت می باشد از ملزومات و باید های تالیف بود که توسط حقیر انجام گرفت.

مجموعه حاضر تلنگری است برای یادآوری ما و روایتی است برای تاریخ و نسل‌های آینده از ایثار و حماسه های مردان مردی که در کوران حوادث پرخطر جنگ، جان شیرین شان را برای حفظ کیان اسلامی هدیه کرده و شرف مسلمان ایرانی را برای همیشه تاریخ معنا بخشیدند

در بخشی از کتاب آمده است؛

در آخرین مرخصی که سه روزه آمده بود هنگام خداحافظی با همه اهل خانه دیده بوسی کرد من خیلی ناراحت بودم و گریه میکردم

گفتم: دیگر نرو

قدرت‌الله گفت: "این آخرین بارم است که می روم خواهر عملیات مهمی در پیش است، مجبورم بروم ان شاالله بعد از این عملیات وقتی برگشتم برای همیشه پیش شما می مانم"

قدرت الله از بقیه هم خداحافظی کرد و رفت یک حس غریبی به من می گفت شاید آخرین دیدار ما با اوست چند دقیقه ای نگذشته بود که دیدم دوباره برگشت و آمد به من گفت: زهرا جان خواهش می کنم گریه نکن بخند و خوشحال باش من به راهی میروم که برادر شهیدمان سعید رفته است بخند تا من خنده ات را ببینم و با خنده از تو خداحافظی کنم و با خیال راحت از اینجا بروم کمی با من شوخی کرد و من خندیدم و همدیگر را بوسیدیم و خداحافظی کرد و رفت.

این آخرین خداحافظی با برادرم قدرت الله بود.

شب نوزدهم بهمن ماه ۶۴ یعنی در شب شهادتش در خواب دیدم قدرت‌الله از جبهه برگشته و خیلی خوشحال و شاد است من دویدم و بغلش کردم و بوسیدم گفتم که قدرت جان چه خوب شد آمدی خیلی دلمان برایت تنگ شده بود مادر خیلی ناراحت است و مدام دلتنگی و بهانه تو را دارد حالا که آمدی دیگر نرو دیدم تمام وسایلش را در ساکش به همراه دارد.

به من گفت: دیگر ماموریتم تمام شد آمدم برای همیشه پیش شما بمانم و همان طور که قول داده بودم دیگر هیچ وقت از شما دور نشوم. یک هفته بعد وقتی خبر شهادتش را آوردند متوجه شدم همان شبی که خوابش را دیده بودم به شهادت رسیده بود.

منبع: اداره امور فرهنگی، تبلیغات، هنری و اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران استان زنجان

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده
آخرین اخبار