خواهر شهید بهرام حیدری از برادر خود می‌گوید: آبجی من تا حالا کلی چیز یاد گرفتم. دیگه نیازی به کلاس هم ندارم. همین روزا گیرنده ام رو کامل می کنم.

شهید بهرام حیدری بیستم تیر ۱۳۴۳، در شهرستان زنجان به دنیا آمد. پدرش بیت الله، کارگر کارخانه بود و مادرش زهرا نام داشت. تا پایان دوره متوسطه درس خواند و دیپلم گرفت. به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت. نهم اسفند ۱۳۶۲، با سمت فرمانده گردان ولیعصر در جزیره مجنون عراق بر اثر اصابت ترکش به دست و سر، شهید شد. مدفن او در مزار پایین زادگاهش قرار دارد.

نسرین حیدری، خواهر شهید بهرام حیدری در خاطره‌ای از برادر خود می‌گوید:

بهرام آنقدر با وسایل برقی سروکله زده بود که استاد شده بود. بیشتر اوقات توی خلوت خودش می نشست،

کتاب های آموزشی را که از آلمان سفارش داده بود، میخواند یا دل و رودۀ وسایل برقی خانه را بیرون میآورد.

می گفتم: داداش! تو تازه سوم راهنمایی هستی، میخوای مثل ادیسون اختراعات بزرگ بکنی؟

- آبجی من تا حالا کلی چیز یاد گرفتم. دیگه نیازی به کلاس هم ندارم. همین روزا گیرنده ام رو کامل می کنم.

اون وقت می تونیم باهاش کلی کار انجام بدیم. با گیرندۀ امواج، بی سیم شهربانی را شنود میکرد و می فهمید قرار است به کدام منطقه حمله کنند. وقتی دید تعداد حمله ها زیاد است و خودش به همه شان نمیرسد برای من هم بی سیمی درست کرد تا با آن به مرکز شهر بروم و هر وقت خبری شد به من بگوید تا مردم را خبردار کنم.

در همسایگی مان یکی از نیروهای شهربانی زندگی میکرد. از صبح جوان ها و نوجوان های محل جلوی خانۀ او جمع شده بودند و شعار میدادند. من و بهرام از پشت پنجره نگاهشان میکردیم. چند نفر از دوستان بهرام هم توی جمعیت بودند. یک از نوجوان ها با روسری صورتش را پوشانده بود و با اسپری مشکی روی دیوار خانۀ او شعار می نوشت: مرگ بر خائن!

بهرام بی سیمش را روشن کرده بود و صداهای نامفهوم شهربانی را گوش میکرد که یکهو شنیدیم آدرس کوچۀ دوازده متری انقلاب را اعلام می کنند و به همۀ نیروها دستور می دهند تا برای سرکوب مردم به اینجا بیایند.

بهرام با عجله کاپشن تن اش کرد و دوید توی کوچه تا همه را خبردار کند. من هم چادرم را سر کردم و دنبالش دویدم. هر چه جلوی مردم می رفتیم و به آنها می گفتیم پرا کنده شوند، فایده نداشت. چون بچه سال بودیم،کسی حرفمان را باور نمیکرد.

بهرام روی بشکه ای ایستاده بود و فریاد میزد: مردم... از اینجا برید. الان شهربانی می رسه و دستگیرتون می کنه.

اما صدایش توی شلوغی و شعارها گم می شد. تا سربازها را دیدیم، دویدیم سمت خانه. نیروهای شهربانی ریختند توی کوچه و خیلی از هم محل های هامان را دستگیر کردند. بهرام از دیدن این منظره ناراحت شد.

منبع: اداره امور فرهنگی، تبلیغات، هنری و اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران استان زنجان

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده