یادی از شهدای دانشجو(3)/ خاطره‌ای از شهيد خليل عزت شوكتي
دوم بهمن 1342 ، شهيد خليل عزت شوكتي در شهرستان زنجان به دنیا آمد. پدرش اسماعیل،کارمند بود و مادرش رقیه نام داشت. دانشجوی دوره کاردانی در رشته تربيت معلم بود.


به گزارش نوید شاهد از زنجان، شهيد خليل عزت شوكتي دوم بهمن 1342 ، در شهرستان زنجان به دنیا آمد. پدرش اسماعیل،کارمند بود و مادرش رقیه نام داشت. دانشجوی دوره کاردانی در رشته تربيت معلم بود. از سوی بسیج به جبهه رفت. هفتم اسفند 1362 ، در جزیره مجنون عراق به شهادت رسید. پیکرش مدتها در منطقه بر جا ماند و سال 1370 پس از تفحص در مزار پایین زادگاهش به خاک سپرده شد.

**خاطره‌ای از زبان مادر شهید خليل عزت شوكتي

خليل قبل از جنگ و قبل از رفتن به جبهه در مسجد دستغيب نگهباني مي داد يك شب موقع تعويض شيفت آن كسي كه قبل از خليل كشيك مي داده اسلحه را آماده به خليل داده بود و خليل هم اسلحه را مثل عصا به پهلويش گذاشته بود چون نمي دانسته اسلحه آماده است مرتكب خطا شده بود و پهلويش زخمي شده بود.

اين ماجرا را برايتان گفتم تا جريان اولين باري كه به جبهه رفت را برايتان تعريف كنم .

تقريبا پنج روز بعد از زخمي شدنش جنگ به اوج خود رسيد و بسيجي ها را پشت سر هم به جبهه ها اعزام مي كردند. خليل تازه داشت به دانشگاه مي رفت.

خيلي بي قراري مي كرد مدام در خانه حرف از جبهه بود يك روز ديدم دير به خانه آمد همه خواب بوديم من با صداي بسته شدن در از خواب بيدار شدم ديدم در حياط نشسته و هاي هاي گريه مي كند رفتم پيشش نشستم.

- خليل پسرم چه شده كسي شهيد شده؟

- نه مادر چيزي نيست شما برويد بخوابيد.

- عزيزم چرا اينطور آشفته اي، آخر بگو بدانم.

- مادر امروز رحيم و سيد رضا هم به جبهه رفتند و مثل هميشه من جا ماندم .

- عزيزكم – ان شا الله وقتي پهلويت خوب شد تو هم مي روي .

اين ماجرا ماند تا چند روز بعد نوبت زدن يكي از آمپول هاي تجويزي دكترش شد .

گفتم : خليل جان ، مادر من نيز بيايم . گفت : مگر بچه ام كه هر جا دنبالم مي آيي . ديگر خوب شده ام خودم مي روم . صبح از خانه بيرون رفت .

صداي اذان ظهر به گوشم رسيد دلم شور زد گفتم پس چرا دير كرده نكند اتفاقي برايش افتاده .

سراسيمه چادرم را به سرم انداختم و از خانه بيرون زدم سر كوچه يكي از دوستانش را ديدم گفتم پسرم خليل را نديدي ؟

گفت : چرا مادر جان موقع اعزام ديدمش خوشا بحالش تو را به خدا شما اين مادر ما را نصيحت كنيد شايد گذاشت من هم به جبهه بروم .

گفتم : آخر رفته بود آمپولش را بزند .

گفت : نگران نباشيد حاج خانم اونجا هر طرفش يك مريض خانه دارد آمپولش را مي زنند .

دوستش خنديد و رفت من ماندم بهت زده و حيرت زده از كار خليل .

در راه برگشت به خانه وقتي به كلكي كه به من زده فكر مي كردم خنده ام مي گرفت .


منبع: اسناد معاونت پژوهشی و فرهنگی بنیاد شهید و امور ایثارگران استان زنجان
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده