شهید بهرام بازرگان در وصیتنامه خود می‌نویسد: نترسم از مرگی که خود زندگی است این را قرآن به ما نوید می دهد نترسم از مرگی که خدا خونبهای من خداست.


به گزارش نوید شاهد از زنجان، شهید بهرام بازرگان سوم خرداد 1344 ، در شهرستان زنجان به دنیا آمد. پدرش اسالم، پیرایشگر بود و مادرش عذرا نام داشت. تا اول متوسطه درس خواند. ازسوی بسیج در جبهه حضور یافت. یکم آذر 1362 ، با سمت آرپی جی زن در مریوان توسط نیروهای عراقی بر اثر اصابت ترکش به سر، شهید شد.

مدفن او در مزار بالای زادگاهش واقع است.

وصیتنامه شهید بهرام بازرگان

بسم الله الرحمن الرحیم

آنکس که مرا طلب کند می یابد مرا آنکس مرا یافت می شناسد مرا آنکس که مرا شناخت دوستم میدارد و آنکس که دوستم داشت به من عشق می ورزد آنکس که به من عشق ورزید من نیز به او عشق می ورزم آن کس که به او عشق ورزیدم میکشم او را و آنکس را که من بکشم خونبهایش بر من واجب است و آنکس خونبهایش بر من واجب است پس من خودم خونبهایش هستم خدایا

آنکس تو را شناخت جان را چه کند

فرزند و عیال و خانمان را چه کند

دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی

دیوانه ی تو هر دو جهان را چه کند

با سلام درود به حضور انبیاء و اولیاء الهی از آدم تا محمد(ص) اشرف مخلوقات و با سلام و درود بر آزاد مردان جهان بخصوص حسین(ع) که درس ایثار و پایداری به ما اموخت و با سلام بر امام امت یگانه پرچمدار توحید و با سلام درود بر شهیدان و معلولین انقلاب اسلامی.

اینجانب مهدی (بهرام) بازرگان با آگاهی کامل به جبهه ی حق علیه باطل شتافته چون این راه را من انتخاب کرده ام و به این راهی که من پیش گرفته ام عشق میوزم چون خدا به من عشق ورزید و مرا شهید کرد برادران عزیز خدا میداند که این راهی را که رزمندگان اسلام میروند یک راه حسین(ع) است. حسین(ع) راهی را رفته که انبیاءِ الهی رفته اند و راهی را که شهیدان رفته اند پس ای برادران عزیز انشاء ا... که بعد از ما این راه پر رهرو خواهد بود.

نترسم از مرگی که خود زندگی است این را قرآن به ما نوید می دهد نترسم از مرگی که خدا خونبهای من خداست. این جوانان و ما باید از علی اکبر حسین درس بگیریم که قطعه قطعه شد.

ای برادران عزیز چنانکه استاد شهید مرتضی می گوید شهادت تزریق خون است بر پیکر اجتماع. نترسم از مرگی که خود زندگی است خداوندا تو شکر میکنم که مرا شیفته خود کردی مرا به شهادت رساندی بار الها حمد و سپاس شما را که به من توفیق دادی که بر نفسم غلبه کنم از پدرم و مادرم و دوستانم بخصوص از دنیا دست بردارم.

ای مادران و ای پدران و ای خواهران مبادا از رفتن عزیزان خود به جبهه ها جلوگیری کنید که در پیش زینب سر به زیر می شوید که داغ 72 نفر را تحمل کرد و اسیر شد مبادا از فرزندان خود بخواهید که به جبهه ها نیایند که در پیش زهرا سر به زیر می شوید.

این را هم بگویم وقتی جنگ تمام شود وای بحال آن خانواده ای که شهید نداده باشد که در پیش زهرا در قیامت روسیاه است. ای مادران مانند مادر وهب باشید که فرزند خود را داد ولی او را پس نگرفت. من آنقدر به جبهه میروم تا شهید شوم و به فیض شهادت نائل آیم. در امام دقیق شوید سعی کنید عظمت امام را دریابید که گنجینه ای بس بزرگ برای این ملت شهید پرور است. برادران عزیز اگر مرا قطعه قطعه کنند هرگز از خمینی دست بر ندارم

اگر از آسمانها خون ببارد

اگر خون از دم شمشیر بارد

قسم بر نهضت پاک حسینی

جدا هرگز نگردم از خمینی

و سلام مرا به رهبرم به پیشوایم به مولایم برسانید و بگوید ای امام مهدی (بهرام) تا آخرین قطره خون خود ایستاد هرگز زیر قول خود نزد برادران اگر یادت باشد در اول انقلاب بعد از آمدن امام به خاک شهید پرور مردم این شعار رای دادند اماما، اماما ما اهل کوفه نیستیم حسین تنها بماند برادران به قول خود عمل کنند و صبر کنند که خدا صابران را دوست میدارد از پایگاههای مقاومت زنجان بخصوص پایگاه 21 میخواهم که مرا حلال کنند و به راه من بروند و جبهه ها را پر کنند از کلیه کسانی که از من بدی دیده اند بخاطر خدا حلال کنند و امام را دعا کنید، از خدا بخواهید که از عمر ما بکاهد بر عمر او بیافزاید.

و اما پدر عزیزم من که این وصیتنامه را می نویسم بیاد شما هستم و شما را دوست میدارم پدرم من درک میکنم که شما مرا با آنهمه زحمت و کارگری بزرگ کرده اید و مرا به جبهه فرستاده اید من میدانم که 18 سال است زحمت مرا کشیده اید و مرا به تحصیل گذاشته اید و به من هرگز اذیت نکرده اید بخاطر خدا حلالم کنید بخاطر ا... حلالم کنید که پیش شما روسیاهم پدرم من که در پیش شما نیستم مرا حلال کنید اگر از رفیقانم که مرا خواستند بگو به آرزویش رسید بگو بهرام در جبهه عروسی کرد پدرم:

آرزو داشتم که در حجله ی بختم به سعادت برسم

رهبرم گفت که در سنگر عشقم به شهادت برسم

پدرم من بارها گفته ام من لبیگ گفته ام به حرف حسین زمان پدرم خود شما میدانید که اسلام درختی است که اگر خون ندهی خشک میشود هرگز برایم گریه نکن افتخار کن که شهید هم شما به اسلام تقدیم کرده اید پدرم سرکوچه ها را چراغان کنید برایم جشن بگیرید چون من نمرده ام این را میدانید که شهید هرگز نمیرد پدرم از مادربزرگم مواظبت کن که او مرا بزرگ کرده است و سلام مرا به ایشان برسان خبر مرگ مرا به ایشان بده و اگر جنازه من به دست شما رسید مادربزرگم و مادر خودم ؟ را به سر جنازه ی من بیاورد آن دو مرا به آغوش بکشند و حلیت مرا از مادربزرگم طلب کن و این را دوباره تکرار می کنم که مادر خودم مخدومه را به سر جنازه من بیاور.

اما در آخر مادرم مادر عزیزم سلام علیکم مادرم میدانم که من بعد از 17 سال شما را تازه شناختم و تازه محبت مادری را می چشیدم به جبهه امدم و شما را تازه می شناختم که به جبهه ها به رزمندگان احتیاج پیدا کرد مرا ببخشید که نتوانستم بیشتر در خدمت شما باشم مرا حلال کنید مادرم من وصیت کرده ام که بعد از مرگ من به سر جنازه ام حاضر شوید و مرا به آغوش بکشید مادرم هر جور شده بر سر جنازه من حاضر شوید و از برادرم سعید میخواهم که در خدمت سپاه باشد و به سپاه خدمت کند و هرگز از سپاه دست برندارید که سپاه جای عاشقان ا... است و دیگر سرتان را درد نمی آورم و سلام.

وسلام علیکم و الرحمه ا... و برکاته

امضاء بهرام بازرگان

برو مادر بخواب آرام فدای آن رخ ماهت

برای من نشو دلتنگ که فرزند تو شد راحت

ز مرگ من تو شادی کن برای اینکه من شادم

خداحافظ که من رفتم که گاهی میکنی یادم

کفن بدوز بهر تنم مادرم مادرم

مگو عزیز ز علی اکبرم مادرم

لباس دامادی من بر تنم

کفن شد لباس دامادیم مادرم

من عاشق ثارا... هم مادر ای مادر

سنگر شده ؟ مادر ای مادر

هر شب کنار سنگرم

مهدی نشسته در برم


منبع: اداره اسناد بنیاد شهید وامور ایثارگران استان زنجان


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده