خنده‌اش دل‌گرمم کرد. نشستم و ساک را کنار پایم جا دادم. چند دقیقه‌ای هردوی‌مان ساکت بودیم.............

به گزارش نوید شاهد از زنجان، در کتاب پشت تپه‌های ماهور نوشته مریم بیات تبار حاوی خاطرات اسیر آزاد شده ایرانی فتاح کریمی می‌خوانیم؛

خنده‌اش دل‌گرمم کرد. نشستم و ساک را کنار پایم جا دادم. چند دقیقه‌ای هردوی‌مان ساکت بودیم. نگاه به آستین‌های لباسش کردم. تا آرنج تا زده بود بالا و بازوهایش سیاه و روغنی بود. حدس زدم ماشین توی راه پنجر کرده و کار دستش داده. دستی به ریش‌های توپرش کشید.

- اووووه! بس که عرق کردُم، لامصب صورتُم شوره زده و می‌خاره...

لهجه‌ی عربی داشت و بعضی کلمات را غلیظ ادا می‌کرد. خارش صورتش بهانه شد تا سر حرف‌مان باز شود. گفت: «مو اهل اهوازُم و دارُم برای یگانمون آب می‌برم.»

نیم نگاهی بهم انداخت و گفت: «میگم کاکو! خیلی کم سن و سال نشون میدی. نگفتی شیرمرد کدوم شهری؟»

- اهل خدابنده‌ی زنجانم

سرش را تکان داد.

- ها! بچه‌های باصفای زنجانَ می‌شناسُم.

خندید و ادامه داد: «با او سوغاتی‌های تیز و برندشون!»

جاده آسفالت بود، اما یک‌جاهایی خرابی داشت و ماشین بی‌هوا بالا و پایین می‌پرید. داشبرد را باز کرد و نایلون خوراکی‌هایش را برداشت. آن‌را کنار فرمان گذاشت. پسته و انجیر و خرمای خشک بود.

- قیافه‌ات داد می‌زنه حسابی خسته و گشنه‌ای. بخور که از این خرماها تو شهرتان پیدا نمیشه... .

یک مشت پر برداشتم و تند و تند همه را ریختم توی دهانم. راست می‌گفت؛ خرماها درشت و خوش‌مزه بودند. آرام زد از پایم و با خنده گفت: «ها! دیدی گفتُم معلومه گشنه‌ای.»

قم‌قمه‌ی آبش را به طرفم گرفت.

- حالا بیا اینه سربکش که قند خونش به مغزت برسه!

ادامه دارد...........
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده