شهید سید ستار هاشمی 5 خرداد سال 1330 در روستای داش کسن از توابع شهرستان زنجان به دنیا آمد.
به گزارش نوید شاهد از زنجان، شهید سید ستار هاشمی 5 خرداد سال 1330 در روستای داش کسن از توابع شهرستان زنجان به دنیا آمد.

او سوم مهر 1359، به عنوان بسیجی در همدان دچار سانحه رانندگی شد و به شهادت رسید.

نخستین خاطره از همسر شهيد؛

در دوران ساواك ايشان را چند بار گرفتند و ايشان را در يك اتاق كوچك درآن گرماي تابستان كه زير آفتاب بوده و حتي بخاري هم روشن كرده بودند زندانی کردند در اين حالت شهيد چند بار از حال مي رفت و باز بعد از به هوش آمدن همين كار را دوباره تكرار مي كردند.

بعد ازمدتي ديديم كه او خانه آمد اما با يك حالتي كه توان راه رفتن نداشت, رنگش زرد شده بود وخيلي بدحال بود.

يك بار هم ساواك به او گير داده بوده كه بايد براي سلامتي شاه دعا كني و ايشان قبول نكرده بود و او را تهديد كرده بودند كه ايشان فقط گفته بوده كه من به صورت كلي به همه دعا مي كنم و هيچ موقع از يك فرد مخصوص اسم نمي برم ولي ايشان را ديدم به خانه آمد و آن منبر را نيز رها كرده بود و نرفته بودند.

ايشان در سوم مهر به فيض شهادت رسيدند و در حال اعزام به جبهه بودند.

فرزند شهيد هاشمی؛

آمديم زنجان و منزل پدر بزرگ ما در منطقه باب الحواج بود. من يادم هست در منطقه هنرستان فني زنجان خيلي از مردم جمع شده بودند و بر عليه حكومت شعارهايي مي دادند من با توجه به اينكه هفت ساله بودم ولي با ديدن اينكه پدرم نيز در تظاهرات است قوت خاصي پيدا مي كردم.

وقتي يك لنگه كفشم در خيابان جا ماند به ابوي گفتم بريم برداريم ولي ايشان گفت بعدا مي آييم و برمي داريم.

يك بارهم در همدان خيابان باباطاهر يك طرف خيابان آقايان بودند و يك طرف ديگر خانمها بودند و وقتي خانمها شعار مي دادند پاشنه كفششان را نيز به زمين مي كوبيدند و اين موقع ابوي به اطرافيان گفت ببينيد خانمها به بركت اسلام چه غوغايي مي كنند.

يك بارهم وقتي نيروهاي امنيتي از كرمانشاه عازم تهران و قم بودند براي سركوبي تطاهرات مردمي آن شهرها در همدان بود كه با هماهنگي و برنامه ريزي توسط ابوي به كمك مردم همدان از اين نيروها جلوگيري شد و آنها نتوانستند هرگز به قم و تهران برسند.

** ايشان در همدان نيز مردم را دور خود جمع مي كردند و قسمتي از تظاهرات هاي مردمي را هدايت و برنامه ريزي مي كرد يك بار هم ساواك سخت به دنبال ايشان بوده حتي قصد تير اندازي هم به طرف ابوي را داشتند ولي در حين فرار در كوچه ها يك نفر درب منزل را باز مي كند و ابوي را به خانه اش مي برد اما در حين فرار آنها تيري را زده بودند ولي به عباي ابوي اصابت كرده بود و يك سوراخي را در عباي او ايجاد كرده بود.

**يك روز ساواك ابوي را دستگير كرده بود و در بازرسي ها به او گفته بودند كه شما در منبر فلان حرف ها را مي زنيد و نبايد چنين حرفها را زبان بياوريد ابوي گفته بودند كه من روحاني هستم و منبر هم مي روم ولي از اين حرف ها نمي زنم, گفته بودند مدرك داريم و آن يك گزارش كتبي بوده كه وقتي نگاه مي كنند مي گويند حاج موسوي مثلا اين حرف ها را مي زده, و ابوي در همان جا مي گويد من موسوي نيستم بلكه هاشمي هستم لذا شما مرا اشتباه گرفته ايد و اين امر موجب آزادي ابوي از دست ساواك مي شود.

من با توجه به اينكه بچه بودم مي ديدم كه ابوي عكس ها و نامه هاي امام را به منزل مي آورد .

یادم هست که ابوی بیشتر وقت ها درمبارزه بودند.

همسر شهيد؛

ايشان مي گفتند كه بالاخره كوزه آب بايد در راه آب بشكند.

آخرين باري كه او را ديدم موقعي بود كه با لباس نظامي به منزل آمده بود و كمي در منزل نشست و پوتين هايش را من واكس زدم و آماده كردم.

ايشان يك روحيه خوبي داشتند و خيلي صله ارحام مي كردند . همه اين را هم مي گويند وخيلي وقتها هم مي شد كه ايشان با دست پر حتي يك هديه كوچك به منزل فاميل ها مي رفت.

منبع: اسناد معاونت پژوهشی و فرهنگی بنیاد شهید و امور ایثارگران استان زنجان

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده